روزهای روشن 4

 

 

اروم گفت : من دانشجوی دکترا هستم ... امید  یه روز استادم بود و حالا دوستم ...نارحت نشو از حرفاش منظور ی نداره ...اسمت چی؟ لا اقل بگو چی صدات کنم .. چشماشو باز کرد و نگاهش کرد و سکوت .. میخوای یه اسمی روت بزارم ... مثلا بگم خانوم برفی ....سپید برفی...اره سپید برفی خوبه؟ و بعدم یه عالمه اسم عجیب و غریب ردیف کرد هردو داشتن به اسما میخندیدن .. اروم بهش گفت : مریم ... اسمم مریمه ... و هردو سکوت ... آیدین پاشد و رفت . کتاباش رو ولو کرد روی زمین و شروع کرد به خوندن .. نگاهش به ساعت  بود که نزدیکای 10 شب رو نشون میداد و دوباره اروم اروم خوابید .. نیمه شب بود که بلند شد .. آیدین رو زمین همونجا کنار کتابها خوابش برده بود .. و  چراغها هنوز روشن .. سعی کرد بلند بشه سرمش تموم شده بود و احتمالا آیدین اونو کشیده بود از دستش ....

 

بلند شدو یه پتو از روی رختخوابهای که گوشه اتاق بود برداشت و انداخت رو اون ..کتابها رو نگاه کرد ودونه دونه بعد از یه نگاه سر سری جمعشون کرد یه گوشه و برقارو خاموش کرد و نشست کنار چراغ نفتی و به شعله ابیش خیره شد.. نور اون رو ی صورت آیدین افتاده بود ابروهای بهم پیوستش پر تر دیده میشد .. طرهای موهاش که رو پیشونیش افتاده بود سایه دار کرده بود صورتش رو .. چهار شونه بود و کمی پر، بدن ورزیده ای داشت .. دوباره بلند شد و یه نگاه به کتابای روی دیوار انداخت یواش یواش صبح داشت سر زده خودش رو به این طرف دنیا میرسوند که ساعت روی تاقچه با صدای بلندی شروع کرد به زنگ زدن .. مریم از ترس صدا کتاب از دستش افتاد و آیدین با صدای هردو پرید از خواب .. وقتی دید مریم بلند شده .. با خنده و قیافه ای خوابالو پاشد اومد کنارش و گفت: خوشحالم که پاشدی ...  از کی بیدار شد ی یه  کم به دورو بر خودش نیگاه کرد و گفت : تو پتو انداختی روم.... و سریع جمعش کرد و به ساعت نیگاه کرد ....

 

زود صبحونه مریم رو اورد و همه چی رو خوب نیگاه کرد و گفت : من امروز اخرین امتحانمه و باید زود برم .. از در بری بیرون .. اشپزخونست سعی کن زیاد اینور اونور نری ... مواظب باش وو صبحونتم بخور تو یخچال همه چی هست لطف کن حتما بخور ... مواظب خودتم باش  من زود برمیگردم ...و بدون اینکه منتظر خداحافظی باشه از اتاق به سرعت زد بیرون ... سعی کرد چند لقمه ای از نون بخوره .....و تا اومدن آیدین دوباره خوابید خودشم تعجب میکرد که چرا اینهمه میخوابه در صورتیکه قبلا شبها زیاد خواب نداشت و اصلا ادم کم خوابی بود ...

 

 با باز شدن در به سمت در برگشت و چشمای خواب ا لودش روی ساعت چرخید نزدیک ظهر بود . آیدین با یه جعبه شیرینی وارد اتاق شد  درست مثل دیروز شال دور صورتش بود  سلامی کرد و گفت هوا خیلی سرد شده کاش  دوباره  برف بباره  سرمای هوا گرفته بشه ....

 

نگاهی به کتری سر چراغ کرد ابش کم شده بود گرمای اتاق دلنشین بود ... نشست کنار تخت و گفت: صبحونتو خوردی ؟

 

-:بله ممنون ..

 

جا داری با هم یه شیرینی و چایی بخوریم من صبحونه نخوردم ... لبخندی زد ... به سرعت چایی اماده شد تیکه های  شیرینی رو توی بشقابی چید و با دو تا لیوان چایی اورد .... نشستن کنار چراغ نفتی  و شروع کردن به خوردن، با ولع شیرینیها رو میخورد .... مریم محو تماشا بود هزارتا فکر تو سرش بود  و هزار تا سوال که ای کاش میتونست ... جوابی داشته باشه ...

 

با تعجب نگاهی به  شیرینی خامه ای  توی دستش کرد و یه نگاه به مریم که با تعجب نگاه میکرد بهش  ... خندش گرفت و گفت: هم گشنمه هم عاشق نون خامه ای ،تو دوست نداری؟....یه نگاه به ظرف شرینی کرد و یه نگاه به آیدین... میخواست که از اون لحظاتش نهایت استفاده رو ببره ....

 

دستش رو بردو یه دونه برداشت و گفت :مگه میشه ادم از نون خامه ای بگزره ... و هردو خندیدن .... نهار رو کمی دیرتر خوردن  حالش بهتر بود خیلی بهتر از قبل ... عصری که شد آیدین شروع کرد به بهونه گرفتن که اینقدر تو خونه نمون پاشو با هم بریم بیرون .... مریم هم با بی میلی قبول کرد تو این چند روزه پاشو از خونه بیرون نزاشته بود ...دنبال پالتوش میگشت ... سراغشو که گرفت  آیدین  گفت که داده خشکشویی و مرتب داد دستش .... باورش نمیشد کسی بدون اینکه اون بگه کاراش رو براش میکرد برخلاف ادمای اطرافش ...دکمه های پالتوش رو نمیتونست ببنده  به کمکش اومد و دکمه هاشو بست و روسریشو سرش کرد و کیفش رو انداخت رو دوشش و دوباره دستش رو با یه باند بست به گردنش ... خندید و تشکر کرد ... از پله ها که میومد بالا کم کم به دورو برش نگاهی کرد ،اونجایه زیر زمین مسکونی بود ... بالاش خونه ای نسبتا بزرگتر  یواش یواش با تو ضیحات آیدین فهمید صاحبخونه جای دیگه ای زندگی میکنه و فعلا طبقه بالا خالیه ... بیرون خونه یه کوچه بود سفید از برف و تا حدودی یخ زده ،خلوت بود ... یه کوچه نسبتا تنگ بود آیدین از پشت مراقب بود تا دوباره نخوره زمین دستش اویزون گردنش بود و خیلی مراقب ... سر کوچه یه نونوایی بود که شیشه هاش خیس بود از بخار... ادمای مختلف با جنسی متفاوت از اونایی که قبلا باهشون زندگی کرده بود ....چقدر محیط اینجا گرم بود .. توضیحات آیدین مثل یه صدای گنگ تو سرش میپیچید ... با اینکه نمیفهمید چی میگه سرش رو به نشونه تایید تکون داد به پارک رسیدن سبزی نبود تک و توک درخت کاجی بود و پرنده ای در جستجوی غذا ... کنار حوض وسط پارک نیمکتی پیدا کردن و نشستن .. سردش بود و سرش رو کرده بود تو یقه پالتوش .. دستش هم از سرما میسوخت ... ا ز لای دکمه های پالتوش داده بود تو تا کمتر سرما اثر کنه .... آیدین دستش رو گذاشت روی  پشتی نیمکت و برگشت طرفش ..

 

-: تو  اصلا هواست اینجا نبود  به چی داری فکر میکنی ؟ چی اذیتت میکنه که تا سرت رو میزاری رو بالش با خودت میجنگی ،اون چند روز هم مدام تب داشتی و هذیون میگفتی ،اون وقت روز تو اون کوچه خلوت چی شد خوردی زمین ...

 

 نگاهش کرد ... دوباره سکوت ..

 

-: خیله خوب نگو فقط میدونی مریم اذیت میشم وقتی میبینم اینقدر یه چیز ی عذابت میده ... لحن خودمونیش و بردن اسم اون بدون اضافه کردن لفظ خانم .. باعث شد نگاش کنه .. تو چشماش خیره شد ... صورتش از سرما  قرمز بود  با هر نفس بخار گرمی رو تو هوا پخش میکرد  چشماش مهربون بود ،چی داشت اینمرد که تونسته بود اینو اینهمه کنارش نگه داره چرا با این هم مثل بقیه رفتار نکرده بود ...... . آیدین دوباره برگشت و گفت:نمیخواد بگی هر وقت خواستی بگو فقط نگرانت بودم که اینو پرسیدم ... و دوباره  سکوت کردن ..

 

/ 3 نظر / 7 بازدید
نیلوفر

قلم خوبی داری و خوشم میاد تا می نویسی سریع میام می خونم و الان کلی سوال تو ذهنم ایجاد شده . منتظر بقیه اش هستیم