قسمت چهاردهم:

 

 

آیدین هم به سرعت پشت سرش رفت قبل از خارج شدن از در برگشت و مریم رو نگاه کرد ....مریم دیگه طاقت نیاورد  اشکهاش سرازیر بود نمیدونست چی شده نمیخواست قضاوتی کنه .. همین که الان اینجا تو خونه آیدین بود براش کافی بود ..اما هر کاری میکرد اشکهاش بند نمیومد .... مارال کنارش نشست و گفت: نگران نباش قیافش خشمگینه اما دلش مهربونه ...

و بعد دوباره به زبون ترکی قربون صدقش رفت.. مادرش گفت : مارال پاشو غذا رو اماده کن همه گرسنه هستن ... سریع پاشد .. مریم هم پاشد تا همراهیشون کنه ... نمیخواست غریبی کنه ... به کمک مادر تمام وسایل رو اماده کردند و اون دونفر وسایل رو بردند تو اتاق بزرگه که سفره رو بندازن ... مادر اومد و دستش رو گرفت و گفت :بلند شو بیا بریم سر سفره ...

قدمی برنداشت ..

 دستاش رو گذاشت کنار صورت مریم و گفت: نگران نباش دختر تو مهمون این خونه ای .. بیا همه منتظرن تا ببیننت ..از همه مهمتر آیدینم دلش برا ت تنگ شده پاشو  پاشو بریم دستش رو گرفت و به سمت اتاق برد قبل از ورود روسریش رو درست کرد و گفت :بابای آیدین روی این چیزا خیلی حساسه مرد مهربونیه اما خوب اخلاق خودش رو داره دیگه ..

در باز شد و وارد شد .. همه نشسته بودن پدر بالای سفره  بقیه  هم روبروش.. همه به پاش بلند شدن آیدین اون بالا کنار پدر نشسته بود با خنده ای که فقط توی چشماش بود بلند شد ... با خجالت سلامی کرد و نشست ....

کنار مادر آیدین درست رو بروی آیدین .. پدر با تحکمی خاص به آیدین گفت : چرا از مهمونت پذیرایی نمیکنی ؟ و مادر بشقاب رو به دست آیدین داد ...هنوز نمیتونست سرش رو بلند کنه و بقیه رو ببینه ... همه که غذا کشیدند منتظر بودند تا پدر غذاش رو شروع کنه ... پدر سینه ای صاف کرد و همه نگاهش کردن ...مریم هم سری بلند کردو نگاهش کرد نگاه پدر به اون بود ..

-:امشب یه مهمون عزیز داریم همتون خوب میناسیدش اسمش مریمه اما اون تو جمع ما بیگانست و غریبی میکنه .. روش رو به طرف آیدین کرد و گفت : مهمونت رو به بقیه معرفی کن ...

آیدین چشمی گفت و اشاره کرد به کنار دستیش ... برادر بزگم آتیلا(مشهور)  دومی آراز(آرامش)  سومی آرسلان(شیر غرنده) چهارمی آیاز(روشن ) پنجمی( آرتان)و خواهرم مارال ....اسمها رو با معنیهاش میگفت تا کمی اشنایی پیدا کنه .... همه لبخندی زدند و خوش امدی گفتن دو تا برادر اخری کوچکتر از مارال بودن و طبعا از مریم هم کوچکتر بودن  هرکدوم تقریبا شبیه بهم همه رونگاهی کرد و رسید به آیدین لبخندی زد و توی دلش گفت :اما تو تکی آیدینم ..

پدر باز سینه ای صاف کرد و امر به خوردن کرد .. غذا اونقدر خوشمزه بود که باورش نمیشد با ولع همه بشقابش رو خورد زیر چشمی آیدین رو میپایید که نگاهشون بهم گره میخورد ازش رنجیده بود توی نگاهش نشون میداد و آیدین هم ساکت با چشمای مهربونش نگاهش میکرد . غذا که تموم شد همه اهل خونه پاشدند و کمک کردن . نزاشتن مریم بند بشه همونجا نشست و آیدین هم سمت راست پدر نشست ... هر سه در سکوتی مطلق بودند ... دوباره همه خونواده جمع شدند داخل اتاق و آرتان برادر کوچیکتر به همراه مادر و یه سینی بزرگ چایی وارد شد ... دورهم نشستند پدر از آیدین پرسید خوب چه خبر تونستی کاری بکنی ..

-: بله .همشونو جمع کردم تو یه سالن بزرگ و لباس و غذا و وسایل رو براشون گذاشتم .... بیچارهها خیلی زجر کشیدند .

-: ممنون پسر و لی خوب باید یه جوری بهشون برسیم امسال این سرما خیلی اذیت کرد چندین سال بود که خبری نبود اما انگار الان برگشته درست به 40 سال پیش ...

بعد بحث عمومی شد و همه به زبون ترکی شروع کرده بودند .. اینطور که معلوم بود هنوز این خونه پدر سالاری رو رعایت میکرد و نهایت ادب رو در مقابل پدر داشت . قیافه ها خسته بود و  مادر برخاست تا براشون جایی رو مرتب کنه تا بخوابند .. هر کدوم مامور کاری بودند و به پدر گزارش میدادند که  کارشون انجام شده و بعد یکی یکی شب بخیر میگفتند و میرفتند موندن پدر و مادر و مارال و آیدین .. جمع یکم نزدیکتر بهم نشسته بودند مادر کنار پدر بود و بقیه در کنارشون . آیدین چشم از مریم بر نمیداشت ... پدر نگاهی به مریم کرد و گفت :آیدین همه رو معرفی کرد الا من ...اسمم اتابای هست.. آیدین پسر بزرگمه . وقتی خواستم که بیاد برای این بود که  یکی از روستاهامون دچار بحران شده بود یه مرضی گرفته بودند که دونه دونه داشتن از بین میرفتن نمیخواستم این درد به همه سرایت کنه ... ایدین رو خواستم تا کمک کنه . از روزی که اومده تمام تلاشش رو کرده  . ونشون داده که لیاقتش رو داشت بهش اعتماد کنم ...(بعد از سکوت کوتاهی) ....میخواستم براش برم خواستگاری اینجا رسمه که هر وقت پسری به سن ازدواج برسه باید بره سراغ فامیل، برادراش هم به احترام آیدین صبر کردن دو تاشون نامزد دارن  و منتظر آیدین هستن .... مریم یهو لرزید نگاهی به آیدین کرد .. سرش پایین بود ...ترسید با وحشت چشم دوخت به پدر ...

-: دختر عموهاش رو براش در نظر گرفتیم اما این پسر قبول نمیکنه .. تو این چند وقته فقط جنگیده ... و از شما اسم برده من نه شمارو میشناسم   نه میدونم ا زچه خونواده ای هستی .. به ناچار از آیدین پرسیدم اما باهاش شرط گذاشتم ..خودش همه چیز رو بهتون میگه ... اگر قبول کردی شرط مارو که هیچ وگرنه ...آیدین باید به زودی با دختر عموش ازدواج کنه ...

مادر ترکی چیزی گفت اما با چشم غره پدر ساکت شد ... مارال با شیطنت نگاهی به پدر کرد و نیمه ترکی فارسی گفت:  اقاجان اذیتش نکنین دیگه به خاطر مارالتون ... مادر قربان صدقه دختر رفت ... پدر بلند شد و بقیه هم به دنبالش ... خداحافظی کرد و رفت .. مادر هم با خنده نگاهی به مریم کرد و گفت : کنار خودم برات جا انداختم هر وقت خاستی بیا بخواب و دست مارال رو کشید و برد ...و بیرون رفتند .. آیدین به طرفش برگشت انگار با رفتن پدر آیدین از زندان ازاد شده بود کنارش رفت و دستش رو گرفت مریم سرش پایین بود هنوز صدای پدر تو گوشش بود ....

/ 1 نظر / 5 بازدید
سمین

ای وای ،چه شود؟!؟![راک][منتظر]زود باش دیگه بازم بنویس[عجله]