روزهای روشن2

به آهستگی سلام کرد ... طرف مقابل هم هنوز مات نگاهش میکرد، تکونی خورد و سلام کرد ... صداش کمی گرفته بود اما میشد فهمید جونه . ..

 

هنوز شال دور صورتش بود دو تا نایلون میوه تو دستش بود یکی لیمو شیرین و یکی پرتقال، گذاشت گوشه اتاق و پشت به اون شروع کرد به عوض کردن لباساش .. دل تو دلش نبود تا قیافشو ببینه چه جور ادمی بود ... پالتو رو که در آورد  برگشت ... حالا خوب میتونست قیافشو ببینه ....  یه دست لباس معمولی به تن داشت و چشمایی  قهوه ای ابروهای بهم پیوسته و یه دماغ خوش ترکیب و گونه هایی که از سرما قرمز شده بود ...

 

با قیافه ای جدی نه اخمو جلو  اومد و نشست کنار تختش ...صداش کمی خش داشت انگار سرما خورده بود .. همونطور که بهم نیگاه میکردن و همدیگرو داشتن بررسی میکردن ...

 

برگشت  وگفت : خوبی ؟ بهتر شدی ؟

 

تو دلش میگفت چقدر صمیمی ... و خیره به چشماش شده بود تا بتونه بفهمه چطور ادمیه، نا بکار یا ..؟ بعد از کمی مکث..

 

 گفت :خوبم اماگیجم ... یادمه که یه جایی توی شهر  توی کوچه  ... اخ یادم نمیاد ... افتادم زمین دستم خیلی درد میکرد ..

 

وقتی  فهمید منظورش چیه .. زود با خنده گفت: خوب اینجا هم شهره اما یه کم پایینتر از اونجایی که شما افتاده بودید .. وقتی دیدمتون از هوش رفته بودید .. درهای همه اون کوچه رو زدم هیچ کس نمیشناختت .. بدنتم داشت یخ میشد ترسیدم حالت بدتر بشه به  یکی از اونایی  که تو اون کوچه زندگی میکردند گفتم به اورژانس زنگ زد ... بردیمت بیمارستان ... دست راستت شکسته از مچ .... به سرت هم ضربه خورده بود .... یه شب موندی اونجا اما دکتر گفت خطری نداره احتمالا بهوش نیومدنش دلیل خاصی داره یعنی یا ترسیدی یا نمیدونم ، خستگی... یه همچین چیزایی گفت...... نمی دونستم باید چی کار میکردم یکی از دوستام اونجا شیفتش بود پیشنهاد کرد بیارمت خونه خودم تا ببینم چی میشه .....

 

 سرش پایین بود و گوش میکرد ... سرشو خم کرد و اروم گفت: خوب .. .

 

 سرش رو بالا اورد و گفت: چند روزه .....؟

 

 5 روزی میشه دوستمم هر روز میاد و بهت سر میزنه ... ..

 

خواست چیزی بگه ...

 

مرد اشاره ای کرد و گفت :  مجبور نیستی چیزی بگی هر وقت خواستی بگو تو هنوز نمیتونی حرکت کنی و باید استراحت کنی ....

 

دوباره خواست چیزی بگه که مرد پاشد و با خنده گفت: من اسمم ایدینه .... دانشجوام ... اینجا هم یه جای دور افتاده تو این شهر بیدرو پیکره یه اتاق کوچک و یه اشپزخونه  که به زور گیراوردم، تهرانی نیستم، اهل  اذربایجانم ... و از در اتاق رفت بیرون ...

 

خزید و رفت زیر لحاف دست راستش خیلی درد میکرد .... موهاش ژولیده بود ... حس میکرد تمام بدنش داغونه کمی هم تب داشت ...

 

در که باز شد سوز سرما وارد خونه شد ... صدای ایدین رو میشنید که میگفت: اینم از چایی و بعد دوباره بیرون رفت  و با یه سری وسایل برگشت همونطور که تا سر زیر لحاف بود برگشت به طرفش  و نگاهش میکرد ... یه ابمیوه گیری ساده و یه سینی بزرگ، اورد و گذاشت کنار تخت و یه لیوان   ... شروع کرد به گرفتن اب پرتقال ... و لیمو شیرین .....لیمو شیرین رو که دید  یادش افتاد هیچ وقت از طعمش خوشش نیومده اولش شیرین و بعدشم تلخه تلخه .. درست عین خیلی از لحظات زندگیش.... ... لیوان پرشده بود دستاشو رو با یه دستمال تمیز پاک کرد و لیوان رو گرفت طرفش ... اشاره کرد که نمیخوره اخمی کرد و گفت: باید بخوری تا بتونی بلندشی و راه بری  تو این چند روزه هیچی نخوردی پاشو...

 

 خجالت میکشید که بگه از اب لیمو شیرین که قاطی اب پرتقال کردی بدش میاد تو رودر بایستی قرار گرفت و خورد ولی نمیتونست نگهش داره اشاره کرد که داره بالا میاره فوری یه ظرف براش اور دسرش رو  برد زیر لحاف و تا میتونست عق زد  و  حس میکرد حتی جونشم داره بالا میاد  . دیگه نایی نداشت و خیس عرق افتاد رو بالش ... خجالت کشید که آیدین ظرفش رو بیرون برد  ولی چاره ای نبود .. از خجالت چشماشو بست .. حس کرد دستمالی رو پیشونیش کشیده میشه .. اروم چشماشو باز کرد و گفت : معذرت میخوام .... آیدین به ارومی گفت:این  حرفا چیه میزنی ... و عرق روی پیشونیشو ، طره های خیس موهاش رو از روی پیشونی کنار زد ...... و به ارومی باهاش حرف میزد ،سعی میکرد فکرش رو به طرف دیگه ای بکشونه .... یه لیوان اب براش اورد و کمکش کرد تا  جرعه جرعه اون  رو بخوره ..چشماشو بست ... صداش داشت گنگ و نا مفهوم میومد .... توی سرش پیچید و بعد قطع شد ... حس میکرد کمی سبکتر شده .... اروم بود خودش اینو حس میکرد حتی توی خواب ،اینجا، این اتاق ارامشی داشت که حتی نمیتونست فکرای بدی راجع به این مرد بکنه ... فکر میکرد خدا یه جایی رو براش فرستاده تا بتونه حداقل کمی اونجا ارامش بگیره ....اینبار با چیز سردی که  رو سینش خورد یهو از جاش پرید ترسیده بود و با نگرانی نگاه میکرد ... یه چهره ناشناخته روبروش بود و آیدین کنارش....

 

/ 2 نظر / 3 بازدید
مهدي

سلام .وبلاگ جالبي داريد .اتفاقي به وبلاگتون اومدم .خوشحال مي شم رد پاتونو تو وبلاگم ببينم .[گل]