روز روشن 6

قسمت ششم:

 

......هردو نشستند وگفت:وقتی خودم رو شناختم همه چی داشتم یه اسب یه تفنگ شکاری مخصوص، ندیم و غلام ... هر چی میخواستم کافی بود اراده کنم .. بهترین لباسها ...پدر بزرگم  یکی از بزرگترین خانهای آذری بود .. ثروتی که داشت قابل مقایسه با هیچ نبود .... با اینکه الان دیگه اون خان و خانبازیها چیده شده اما خوب بزرگ شدن من تو همون دشتایی بود که صاحبش بودم و تمام رئیت ها به فرمون من ... خان بزرگ که پدر بزرگم  بود خیلی مقتدر بود و در عین حال خیلی محبوب به هر کسی که میتونست کمک میکرد ... برخلافش پسراش بودن ... ما بزرگ و بزرگتر شدیم و دایره حکومت کوچیک و کوچیکتر اما هنوز نصف بیشتر اون دشتها  ما ل ماست ... یه روزی یه مهمونی از در ده وارد شد به گفته ما شهری بود با یه ماشین خیلی قشنگ اومد ... با خانومش، دکتر بود ... و من 10 ساله عاشق اون خانوم دکتر شدم  .... نگاهی بهش کرد و گفت :  برای همه این حس و احساس مسخره بود ...ولی من تو خلوتم فقط مینشستم و نگاهش میکردم ... اون خانوم رفتو من موندم و یه دل عاشق ... از همون موقع تصمیم گرفتم که دکتر بشم ... خیلی طول کشید تا اجازه بدن بیام تهران ... خیلی .. 6 سال از اولین روزای اومدنم میگزره .... . اما خوب دیگه داره تموم میشه ... پدر با صلابتی دارم که خیلی بهم سخت گرفت خیلی .... اما جنگیدم و اومدم . ..خوب حقم داشت پسر بزرگش بودم توقع داشت میموندم و کمکش میکردم . بعد از فوت پدر بزرگ  اداره تمام خونواده و اون ثروت به عهدش بود باید کمکش میکردم چند سالی صبر کردم اما به وقتش با پا فشاری اومدم تهران ....

 

مریم خندیدو با شیطنت گفت : پس چرا خودت منو ویزیت نمیکردی امید رو میکشوندی اینجا ...برگشت طرفش و گفت :اخه من هنوز درسم تموم نشده ..برای خودم شر ط گذاشتم که اینکارو نکنم تا وقتی که اجازه داشته باشم ... خواستم بدونی  من  اونقدر به خودم و شرافتم ایمان دارم که اگر سالها هم اینجا بمونی از طرف من هیچ بی احترامی ای نمیبینی ...چهرش تو هم رفت اروم گفت: کاش همه عین تو بودن ... اون شب تا صبح نشستن صحبت کردن از خاطرات دانشگاه از امید .. انگار نمیخواست شب صبح بشه یه شب خوب  و گرم ...

 

صبح زودتر بیدار شده بود .. نگاش کرد  عین یه پسر بچه خوابیده بود موهای نسبتا لختش ریخته بود توی صورتش ...  چایی رو دم کرد وسایل صبحونه رو اماده کرد  تصمیم داشت یه دوش بگیره یه  هفته بود که اب به سرش نخورده بود .. حس  بدی داشت ... رفت و شیر اب گرم رو باز کرد ... چاره ای نداشت باید دوباره همون لباسها رو میپویشید .. هیچی با خودش نیاورده بود  فکر میکرد .. باید امروز میرفت یه کم خرید میکرد وخوشبختانه حساب بانکیش پر بود ( به لطف باباش ) ... دستش رو توی یه نایلون کرد ورفت زیر دوش اب گرم .. لذتی که از ریختن اب روی بدنش حس میکرد  وصف نشدنی بود ....یهو صدای در اومد با تعجب فکر کرد که حتما اشتباه شنید اما دوباره چیزی به در خورد با ترس گفت : کیه ؟ صدای آیدین اومد نترس منم .. ترسی که تو وجودش پیش اومده بود تا شنیدن جمله بعدی آیدین جونی براش نزاشته بود که آیدین گفت : یه  چیزی برات گذاشتم پشت در ... من که رفتم برش دار... با اینکه گفته بود که وقتی رفتم برش دار و مطمئن بود که پشت در نیست اما میترسید زیر دوش ا ب داغ بود عین بید داشت میلرزید و سرما  روحس میکرد ... بالاخره د ررو باز و کرد از تعجب وا رفت .. یه حوله نو و یه لیف و شامپو ....اونها رو برداشت و سریع در حموم رو بست ...اونقدر ترسیده بود که تاب نیاورد و همونجا نشست زیر اب .. دلش میخواست داد بزنه نمیدونست باید به کی بد بیراه بگه ... به اون ادمای پست به خونوادش به .. خودش یا این دنیا .... اشک ریخت و ریخت .

/ 1 نظر / 8 بازدید
نیلوفر

نمی شه تند تر وزودتر بنویسی . چرا مریم گریه می کنه ؟ قلم و داستان خوبیه که آدم رو ترغیب می کنه که داستان رو دنبال کنه