روزهای روشن 8

 قسمت هشتم:

 

 

نمیخواست نشون بده اما از صورتش معلوم بود .. ببخشید دیر شد میدونم ؟ اما اون نمی شنید .. چشماش به وسط همون کمون بود و صدای سه تارش تو سرش میپیچید... نزدیک نهار بود جلوی بانک رسیدند و از بانک پول گرفت و به پیشنهادش رفتن به یه چلو کبابی ... تاپرسید چی میخوری نگاهی کرد و گفت عاشق کوبیده ام... لبخندی زدو سفارش داد تا غذا اماده بشه دستش رو زد زیر چونش و نگاهش کرد ... نمیتونست از زیر نگاهش در بره طاقت نیاورد و گفت : خوب نچیدمش دیگه نگاه داره و هردو به این حرف خندیدن دستش رو کرد تو جیب کاپشنش و چند تا وسیله دراورد و گفت : نمیدونم سلیقت چیه اما خوب  خوشت نیومد میتونیم بریم عوض کنیم ... و   چیدشون رو ی میز ...یه رژ ویه بسته چند رنگ سایه و یه ریمل و یه کرم پودر .. همه هم تقریبا توی یه رنگ ... رنگش زیاد تند نبود  اما قشنگ بود ...

--: وای اینا رو برای من خریدی چرا اینکارو کردی ....

شونشو بالا انداخت و گفت :از جلوی مغازه رد میشد م  دیدم خوشم اومد برات خریدم اگر خوشت نیومد میتونیم بریم عوض کنیم....و  نگاهش رو برگردوند هنو زنمیخواست توی چشماش خونده بشه ... هردو ساکت بودند و مریم وسایل رو برداشته بود   با خودش فکر میکرد این کیه که  اینقدر قشنگ نیازهای منو میدونه حتی میدونه از چی خوشم میاد و داره فکر منم میخونه .... با صدای افتادن و شکستن لیوانا از جاش پرید .. از دست پسر بچه رستوران دار سینی لیوانها افتاده بودو همه شکسته بود ... 12 سال بیشتر به نظر نمیومد ... صاحبکارش که اومد .. از ترس خودشو جمع کرد و بغض کرد .. اما رستوراندار سری تکون داد و گفت : گفتم که هواستو جمع کن عیبی نداره پاشو اما دفعه اخرت باشه ... بعد از غذا شروع کردن به خرید لباس و شلوا ر و دامن هردو نظر میدادن آیدین ساکت بود تا مریم نمیپرسید هیچی نمیگفت .... خریدا که تموم شد ساعت رو نگاه کردن ... نزدیک 6 ساعت بود که راه میرفتن و با دست اویزون مریم ... در نتیجه همه وسایل دست آیدین بود ...

به خونه که رسیدن دونه دونه لباسا رو دوباره امتحان میکرد و نظر آیدین رو میپرسید .. با هر رنگ قیافش عوض میشد .. آیدین گاهی مات و مبهوت نگاهش میکرد چطور میتونست بهش بگه و دوباره خودش میگفت که(( نه زوده اون الان به من اعتماد کرده نباید حسش رو ازبین ببرم)) ..... و بعد دوباره تارش رو گرفت دستش و شروع کرد به نواختن .... مریم که برگشت لباس دیگش رو نشونش بده ... با صدای تار ساکت شد و همونجا نشست ..... به حرکات ظریف انگشتای دست  مردونه آیدین خیره شد . هزار جور سوال تو ذهنش بود نمیدونست ایا این اعتمادی که کرده بود درست بود یا ضربه میخورد ...

آیدین خیلی زود تونسته بود جای یه دوست خوب رو تو دلش باز کنه یه دوست که همه نیازهای اونرو از توی چشماش میخوند میدونست که اگر سکوت میکنه برای چیه میدونست که اگر...

بی تامل کنارش رفت و دستش رو گذاشت رو دست آیدین ...آیدین بی اختیار لرزید و نگاهش کرد . صورتش بیرنگ شده بود و چشماش خیس از اشک ...

-: چیزی شده آیدین ؟

سرش رو تکون داد ...

--:آیدین تو دوست خیلی خوبی هستی برام بابت همه چی ممنون .... و دست آیدین رو محکمتر گرفت ....

آیدین ساکت بود هیچ حرفی نمیتونست بزنه ... فقط به دستی که حالا توی دست مردونش گم شده بود نگاه کرد ...

لرزشی که توی اون دست افتاده بود رو حس میکرد هم خودش میلرزید هم مریم ... نگاهش کرد سرش پایین بود و  شونهاش میلرزید بغضی که شاید روزها بود تو وجودش شکل گرفته بود و هر بار اونو یه جوری مهار کرده بود ..سرش رو گرفت تو سینش حس میکرد الان اون به هیچی جز یه حمایت و دلگرمی احتیاج نداره .. مهم این بود که الان کنارش بود .. بدون حرفی گذاشت تا اروم بشه .... گرمای اشکهایی که لباسش رو خیس میکرد . موهایی که بیمحابا نوازش میکرد ... . دل خودش هم به درد اومده بود .. اونقدر دل نازکی رو در خودش سراغ نداشت ....

دقایق به کندی میگذشت ... تن نحیفش  تکیه به کوه بزرگی داده بود .

و این ارومش میکرد دلش میخواست ساعتها براش حرف بزنه .. از اتفاقاتی که افتاده از پستی ادما ازکور دلیشون از اینکه با یه اتفاق مسیر زندگیش تغییر کرده.. وحالا نشسته رو بروی  اون سرش رو به شونه کسی تکیه داده که تو لحظه ای که از دنیا دل بریده بود به دادش رسیده ... سرش رو بلند کرد و گفت: آیدین ... میخوام بهت بگم تو این دنیا در حال حاضر هیچ کس رو ندارم .. اگر ....

 دستش رو به نشونه سکوت بلند کرد و گفت  : هیچی نگو همین برای من کافیه ...پیشونیش رو گذاشت روی پیشونی مریم و گفت: تو دیگه تنها نیست حتی اگر خودت هم نخوای من ول کنت نیستم باشه قوی باش .. ازت همین رو میخوام اگر ضعیف باشی نمیتونی دوم بیاری نمیخوای که ....

-:نه ...

پیشونیش رو بوسید .. خوب پاشو پاشو لباسات رو جمع کن ببین اتاق رو چه بهم ریختی ... فردا باید کمک کنی تا تمیزش کنم .. باشه ...

/ 6 نظر / 5 بازدید