روزهای روشن 5

قسمت پنجم:

 

--:اونروز  از صبح زود اومدم بیرون تصمیم داشتم اونقدر بگردم تا یه جا پیدا کنم که دیگه برنگردم  تو اون خونه لعنتی ... گفتم اگر پیدا نشد اینبار خودمو از یه پل پرت میکنم پایین یا چمیدونم رو ریل قطار .....نشد اونقدر راه رفتم و تو خودم بودم که  یهو چشم باز کردم دیدم که توی اون محله هستم ، شب بود از صداهایی که میومد میترسیدم .... اما انگار خدا نخواست ... یهو لیز خوردم دستام از سرما خشک شده بود اونقدر سریع بود که نتونستم دستامو در بیارم و هیچی دیگه افتادم و بعدم بیهوش ... بقیشم میدونی دیگه ...

 

به پیشنهاد آیدین بلند شدن و راه افتادن ... توی خیابون .. که شلوغ بود و پر ازدحام .. دستش رو داد به بازوی آیدین تا راحت تر بتونه راه بره ... وارد یه ((اش فروشی)) شدن توی اون سرما یه کاسه آش داغ میچسبید ... از بس سردش شده بود با ولع یه کاسه رو خورد آیدین نگاهی انداخت و گفت یکی دیگه بیاره با سر تایید کرد انگار گرسنگی سالها اذیتش میکرد  و حالا به غذا رسیده بود ... وقتی تا نصفه کاسه اش رو خورد دیگه جایی نداشت خندیدو گفت: اسم این آش چی بود ؟...

 

با تعجب نگاهش کرد

 

-: یعنی  تو نمیدونی؟

 

-: نه ... خندید بلند خندید باورش نمیشد با خنده گفت: آش دوغ محلیه مال ناف ناف اذربایجان ....

 

-: چقدر خوشمزست ....

 

 نزدیکا ی ساعت نه خودشون رو رسوندن به خونه ... از خستگی نای تکون خوردن نداشت همونجا کنار چراغ نشستو مثل بید میلرزید و آیدین یه لحاف رو انداخت روی دوشش و گفت: شرمنده  نباید اینقدر راه میبردمت ...  اشاره ای کرد و در همون حال لرزیدن گفت : نه امشب خیلی بهم خوش گذشت باورت نمیسه اولین شبی بود که بعد از مدتها بیرون رفتن بهم چسبید فقط یه لیوان  چایی بخورم گرم میشم و زود لیوان چایی رو گرفت دستش، دستش رو حائل لیوان کرده بود یواش یواش بهتر شد و لباسی عوض کرد ...  آیدین بلند شد تا شامی اماده کنه ..اشاره کرد و گفت: من گشنم نیست میخوام باهات حرف بزنم بشین .. نشستو چشم دوخت به دهن مریم ...

 

من میتونم تا کی اینجا باشم ؟؟

 

با تعجب گفت : تا هروقت که بخوای اینجا منم و خودم ... هیچ کسی نیست ... اگر دوست داری بمون اما ؟..

 

-: اما چی؟

 

-:دلیلت چیه .. مگه نمیگی تو همین شهر زندگی میکنی ... خونوادت ...

 

بغض کرده بود اما هی آب دهانش رو قورت میداد تا بغضش نشکنه دوست نداشت گریه کنه ....

 

وقتی ارومتر شد گفت : خونواده دارم ... اما نمیخوام برگردم پیششون به دلایلی که برای خودم مهمه ... مطمئنن هم کسی  دنبالم نمیگرده .. اگر بشه یه مدت اینجا بمونم تا یه کار پیدا کنم  و بعدش از خجالتت در میام .. نمیخوام زیاد مزاحمت باشم ...

 

-:خوب میتونی بگی چرا نمیخوای بری پیششون ...

 

-:میدونی چیه اصلا من هیچ کس رو ندارم ... تو فرض کن به یه دختر که هیچ کس رو نداره کمک کردی باشه ..

 

-:باشه اگر نمیخوای بگی نگو .. تا هروقت هم بخوای میتونی اینجا بمونی ... بلندشد و رفت به سمت کمدش از توی اون یه چیز در اورد و اومد نشست  لب تخت ... نمیتونست  نگاش کنه یه چیز ی توی دلش ریخته بود که هیچ کسی ازش خبر نداشت .. یه مدتی  هر چند کوتاه  .. تمام دنیاش شده بود چشمای اون ،یه نگاه بهش کرد .. موهای بلند و مشکی که تا میانه کمر میرسید ابروهایی خوشحالت و چشمانی مشکی تراز موهای سیاهش ...تموم اون لحظاتی که اون داشت تو تب میسوخت و بدون اینکه کسی بدونه حتی خودش متوجه باشه تو بغل اون اروم میگرفت اولا توجهی نکرد گذاشت به حساب تب تندی که زود عرق میکنه اما اینطور نشد بعد از یه هفته  داشت به یقین میرسید .. فرقی نمیکرد کی بود ... مهم این بود که این مرد 35ساله عاشق شده ... دستش روی سیمهای سه تارش لغزید سرشو انداخت پایینو و شروع کرد نوای تار توی اتاق پیچیده بود اونقدر اهنگ رو با غم میزد که حتی درو دیوار هم سکوت کرده بودند حتی خودش هم باورش نمیشد بی شک این قشنگترین صدایی بود که از سازش خارج میشد اونو میبرد به دشتهای سبزی که با اسبش توش میتازید .. زمانی که از زندگی فقط بازی رو میشناخت .. چقدر دلش برای اون روزها تنگ شده بود ... اما دریغ که هر چقدر بزرگتر  میشد از اون زیباییها فاصله گرفته بود و به زشتیهای دنیا پی برده بود ....یهو دستش رو برداشت .. مریم نگاهش کرد و گفت: چرا قطع کردی خیلی قشنگ  میزدی ... بیا بشین کنارم میخوام از گذشته بهت بگم ... این اهنگ بد جور منو برد به اون زمان بیا . وجایی براش باز کرد .. هردو نشستند ....

 

/ 2 نظر / 7 بازدید
نیلوفر

خیلی خوبه تا دیدم آپ کردی سریع اومدم . می شه بگی زمان داستان چه زمانی هست ؟ منظورم سالشو . ادامه بده . دوست دارم زود بقیه اشو بدونم