روزهای روشن 1

این داستان تقیبا مال دو سال پیشه از اونموقع خواننده های اینجا تقریبا 90 درصشون عوض شدن یه جورایی خیلی دوست دارمش ... گفتم شاید خوشتون بیا دو بخونید .... ببخشید که شاید یه کمی رویایی باشه ( به قول یکی از دوستان)

 

قسمت اول:

قدم تو ی کوچه گذاشت به شدت سرد و لیز بود  ویخزده ....به آرامی قدم برمی داشت از ترس لیز خوردن ،ولی از ترس سرما هم دستهایش را از جیبش در نمیاورد .... کوچه خالی  بود و خلوت یه نگاه به کوچه انداخت حتی برگشت و پشت سرش رو هم نگاه کرد ....

 

با ز به راه افتاد  بخاری که  زاده نفسش بود رو نیگاه میکرد .... یهو پاش لیز خورد و بین زمین و آ سمون معلق شد  نفهمید چطوری خورد زمین حتی نتونست دستش رو از جیبش در بیاره .....  دست راستش به شدت درد میکرد نمیتونست از جاش تکون بخوره ... فکر کرد الان نزدیکای غروبه از ساعت 6 صبح زده بود بیرون و یکریز راه رفته بود، خسته بود و خوابش میومد اشکاش سرازیر شد  چند باری سعی کرد تا بلند بشه اما نمیتونست عین یه پرنده افتاده بود تو قفس دستاش تو جیبش بود و با وجود درد فراون نمیتونست حتی تکونش بده .  خسته گی هم مزید علت شده بود تا نتونه بلند بشه ... نمیدونست چقدر اما فکر میکرد توی این چند دقیقه که روی زمین بود یه موجود زنده از اونجا رد نشده بود تا کمکش کنه . هوا هم به  تندی رو به تاریکی بود ....

 

چشماش داشت بسته میشد .... دیگه نایی نداشت تا تلاش کنه انگار پاهاش هم از کار افتاده بود ....

 

وقتی گرمایی رو حس کرد به زور چشماشو باز کرد ... یه جای غریب یه جای نا اشنا ... اما نمیتونست تشخیص بده که کجاست حتی یادش نمیومد دلیلش چیه .. دوباره چشماش بدون اراده بسته شد ولی اینبار که باز کرد کمی بهتر از قبل بود ...... خواست تاتکونی بخودش بده . دستش که حرکت کرد با درد شدید، اونو متوجه کرد که چی شده بود ، یادش بود که افتاده زمین،یادش بود که خسته بوده و میخواسته از یه کوچه سریع بره به خونش ........ نگاهی به اطرافش کرد یه اتاق ساده، یه چراغ نفتی وسط اتاق ویه کتری بزرگ روش و داشت حسابی بخارش رو  میداد بیرون . روی تاقچه یه آینه بود و یه قران کنار تاقچه هم تو کنج اتاق یه کمد کوچیک.. اینور تر کمی پاینتر از تخت بازم یه تاقچه کوچیک که با تخته درست شده بود و یه عالمه کتاب روش بود ... اتاق با یه لامپ کوچیک روشن شده بود ... ظاهرا تمیز بود ....و هر کی بود خونه تمیزی داشت .ولی  اون کی بود ؟ چرا اینجا بود، اینجا شبیه یه اتاق کوچیک تو دل یه روستای دور افتاده بود .. ولی اون که خورد زمین درست تو شهر تو یکی از کوچه پس کوچه هاش بود ....

 

یه جایی تقریبا بالا بالاهای شهر ....

 

یهو در باز شد خواست دوباره خودشو به خواب بزنه ولی فرصتی نداشت . یه نفر با یه پالتوی خاکستری و یه شال بزرگ که دور صورتش پیچیده شده بود ...نمیتونست تشخیص بده که کیه ؟پیر ،جونه یا ...

 

/ 3 نظر / 4 بازدید
صحرا

چقدر از اتاقی که واردش شده بود خوشم اومد . درسته با خوندن یه قسمت نمی تونم قضاوت کنم اما دلم می خواد زودتر قسمت دوم رو بنویسی.

نیلوفر

ادامه بده خوبه . داشتم اتاقه رو تو ذهنم مجسم می کردم . خوبه ادامه بده ببینیم چی می شه عزیزم

ن ی ن ا

خوب بود اما همین رویایی بودنش کار دستش داد[سبز][قهقهه]