اینروزا اونقدر سرم شلوغه که خیلی وقتها یادم میره کی هستم ... البته چس ناله نیستا ... خودم دوست دارم اما الان فقط یه کم خیلی محدود شدم یعنی اونقدر وقت کم میارم که نمی تونم حتی یه چای بخورم .... 

عیدای گذشته و اعیاد در راه مبارک باشه ....

مامانم یه اسوه تو زندگی منه و بابام یه قهرمان ....

یه قهرمان به تمام معنا .... از خدا فقط سلامتیشون رو میخوام که برام مهمترین چیزه .....

راستی امروز تو سنجش دو تا از همکلاسیهای ابتدائیم رو دیدم یکیشون منو شناخت منم اون یکی رو شناختم ... کل لذت کار کردن یه طرف اینکه دوستای دوران مدرستو ببینی یه طرف کلی باهاشون تجدید خاطرات کردیم دو تاشون فرشتهایی داشتن با چشمای سبز میدونیند که منم عاشق چشمای رنگی اونقدر بوس بوسیشون ردم که فکر کنم ماماناشون در رفتن از دستم چون یکیشون بدون خداحافظی رفت ....

/ 0 نظر / 7 بازدید