روزهای روشن 15

 *آرتان:ارزش و قیمت    اتابای : پدر والا مقام

 

 

 قسمت پانزدهم:

 

 

دستش رو از دست آیدین کشید ... مریمی گفت و ساکت شد .. بهش نگاهی انداخت و گفت : چرا خبرم نکردی نگفتی گرفتاری من از دلشوره جون دادم...

 تمام بدنش میلرزید .. آیدین میخواست ارومش کنه اما نمیشد ...

-:به امید چی گفته بودی که اونطور سراسیمه اومد .. دستش رو گرفت ونشوندش : باور کن اصلا نمیتونستم مدتی سرم به اون روستا گرم بود و گفتم زود برمیگردم اما  پدر پیله کرد لج کرد... مریم جنگیدم تا راضی شد وگرنه الان با یکی از دختر عموها عروسی کرده بودم ..سرش رو گرفت تو سینشو بوسه ا ی بر سرش زد و گفت :مریمی دلم برات تنگ شده بود به امید گفتم فقط امادت کنه با هر برخوردی زیاد بهش تو ضیح ندادم ..... دوباره توی چشماش خیره شد و  گفت : بسه دیگه الان که کنارمی راحتم امشب بعد از یک ماه راحت میخوابم ... راستی این لباس خیلی بهت میادا .. همیشه از همینا بپوشی چی میشه ... مریم کمی ارومتر شده بود ...دلش برای آیدین تنگ شده بود برای همصحبتیش حتی اینکه ساعتهابشینه و نگاهش کنه.. اما تاخیر رو درست ندونست شب بخیری گفت و به سمت اتاق مادر رفت .... هردو بیدار بودند و اینبار با لباسهایی راحت تر روسری  سرشون نبود .. موهای بلندشون رو شونه میکردند و میبافتن .. با خنده رو به مارال گفت : چه موهای قشنگی داری...مارال لبخندی زد و گفت: روسریتودر بیار موهاتو شونه کنم و ببافم باورم نمیشد این لباسها به این دختر شهری اینطور بیاد چشمکی زد و نشست ...مادر به کنارش اومد و اروم روسریش رو کنار زد شونه تمیز اورد و موهاش رو شونه کرد .. احساس خاصی که مریم داشت و هیچوقت تجربه نکرده بود .. خم شد و سرش رو گذاشت رو ی پای مادر .... اشک از گوشه چشمش میومد  و مادر سرش رو نوازش میکرد رو به مارال گفت: بیا مارالم تو هم بیا از این به بعد دو تا دختر دارم . هردوسرشون رو گذاشتن روی پای مادر و مادر  لالایی قشنگی به زبان ترکی خوند ... نفهمید کی خوابش برد اما با صدای اروم مادر و دختر بلند شد اونها بیدار شده بودند و  رختخوابشون رو جمع میکردن سلامی کرد و صبح بخیری گفت : رختخوابش رو جمع کرد و بیرون رونگاه کرد .. برف همه جارو پوشونده بود یه حیاط بزرگ، گوشه ای لونه مرغها بود و اونورتر اسطبل  اسبها ... به سمت حیاط رفت تا دست و صورتش رو بشوره گوشه ایون . یه روشویی کوچیک بود . اب رو باز کرد دستش که به اب خورد نا خوداگاه دستش رو کشید اونقدر اب سرد بود که حس کرد دستش با چیز تیزی بر خورد کرده . با صدای خنده برگشت آیدین بود : سلام خانومی صبح بخیر ....

-: سلام به چی میخندی؟

-: اب خیلی سرده نه اما سر حالت میکنه امتحانش کن ... و خودش صورتش رو شست ....بخار ازروی پوستش بلند میشد از بس سرد بود هوا ...مریم هم اینکارو کرد با اینکه دندوناش رو از سرما نمیتونست کنترل کنه اما واقعا سر حال اومده بود ... ایدین تو لحظه ای نزدیکش شد  نزدیک صورتش چشماش رو بست و بو کرد ... گل مریمم بازم میگم صبح بخیر و سریع داخل خونه شد ... سفره پهن بود و مردها شروع به خوردن کردند .. وارد شد و سلامی کرد و نشست ... پدر رو به آیدین گفت: تو چند روزی استراحت کن .. به خاطر اون اتفاقات  خیلی خسته شدی بقیه مسئولیت تورو به عهده میگیرن ... برادر ها بهم نگاهی کردن و اروم لبخند زدند ... خانوم من هم امروز باید برم ده بالا یه جلسه داریم تا شب برنمیگردم اگر .شب دیر شد هم نمیام نگران نباش جیران خانوم ... مادر چشمی و گفت ودعایی بدرقه کرد ... صبحونه که جمع شد مردها به سمت حیاط رفتند هرکدوم یه قسمت اون حیاط بزرگ رو تمیز میکردند و به کمک هم برفها رو گوشه ای تلنبار کردند ...مادر در پی گذاشتن غذا  بود و مارال هم اتاقهارو جارو میکرد ... مریم توی فکر بود وباخودش میگفت آیدین بی شک تمیزی رو از مادر به ارث برده .. هر گوشه خونه تمیز بود ... پشتیهای بزرگی که با پارچهای گلدوزی شده اراسته شده بود پردهای تمیزی که حالا کناررفته بود تا خونه روشن باشه .. صدای قل قل سماور از داخل اشپزخونه به گوش میرسید داشت از پنجره بیرون رو نگاه میکرد که صدای ایدین اومد که میگفت حیاط قشنگیه نه ....بزار حیاط تمیز بشه میبرمت اسبم رو هم ببینی .. باید سواری یاد بگیری... همونطور که برمیگشت طرف حیا ط گفت : اما تو هنوز شروط پدر رو نگفتی.. آیدین سکوت کرد ...به سمت در رفت و در رو از پشت بست با اینکه میدونست کسی مزاحمشان نمیشد ... به طرف مریم اومد دستش رو گرفت و به گوشه ای برد و نشوند ..

-: شرایط پدر سخت نیست .. البته برای من شاید به نظر برسه .... مریم تو میتونی اینجا اموزگار بشی...

-: من ؟ اموزگار ؟

ـ: اوهوم پدر میخواد تو معلم بشی و به بچه های اینجا درس بدی ... البته اینا مشروط به اینه که بخوای اینجا بمونی... بچه ها حدود بیستایی هستن از روستاهای اطراف ... پدر از منم خواسته تا همینجا باشم و طبابت کنم .. میدونی مریم اینا بیشتر از هر چیزی به این دوتا احتیاج دارن ، اگر یکیشون نصفه شب حالش بد بشه هیچ کس رو ندارن برای مداوا ... خواست چیزی بگه که آیدین دستش رو گذاشت روی لبش وگفت: نه هیچی نگو پدر بهت فرصت داده که میتونی بمونی . اونوقت بگو اگرم نخواستی من با تو میام ... نمیمونم اینجا هر جا تو بگی میام ... نگران نباش دل مهربونی داره سختگیر هست اما مهربونه ...

/ 0 نظر / 4 بازدید