روزهای روشن11

قسمت یازدهم :

 

 

ارامبخشها ساعتها اونو به خواب برده بود  و ایدین کنارش نشسته بود  نگاهش میکرد اومدن امید رو متوجه نشد دست امید که روی شونش قرار گرفت لبخندی زد و بابت زحمتهایی که کشیده بود تشکر کرد ...

-: چیه مرد دیروز تا بحال همه بخش رو مشغول خودت کردی .. اخرش اسیر شدی ؟خنده ای کرد و چشم دوخت به مریم ...

:باید امروز ببریش سی تی اسکن براش چنتا ازمایش هم نوشتم ....من باید برم امروز خیلی کار دارم تا عصری برمیگردم سفارشها رو کردم .. خودتم مواظبش باش .. تا ببینیم چی میشه ..خداحافظی کرد .. خوشبختانه مشکل جسمی نبود و اون تشنجها بیشتر جنبه رو حی داشت که با توجه به وضعیت مریم طبیعی بود اجازه داشت که بره خونه ... دستش رو گرفت تا از تخت بیاد پایین .. هر دو بهم نگاهی کردن و دوباره سرشون پایین بود ...وارد خونه شدند دوباره خودش رو زیر لحاف پنهون کرد آ یدین کنارش رفت و گفت : ترو خدا دیگه شرو ع نکن ..نمیخوام دوباره حالت بد بشه لحاف رو از روی صورتش کنار کشید .. مریم برگشت و رو به دیوار خوابید . شونهاش میلرزید .. نمیدونست چیکار کنه مستاصل بود چی میتونست بگه تا تسکینش باشه ....

-: پاشو مریمی پاشو دیگه . برای من هیچ فرقی نداره من دوستت دارم ... و لغزید و پایین تخت نشست زانو هاش رو تو دستش گرفت و شروع کرد : شب اولی که اومدی توی این خونه خدا میدونه چه حالی داشتی هر لحظه داد میکشیدی  میترسیدی .. کنارت که میومدم خودت رو عین یه بچه مینداختی تو بغلم نازت میکردم ارومت میکردم . اولا تو جهی نداشتم میگفتم یه حس معمولیه که یه دکتر به یه بیمار یا نه یه دوست به یه دوست داره . اما شبای بعد که تکرار شد نگران شدم . نمیدونستم این چیه که باعث میشه همش قیافه تو تو ذهنم باشه . چیه که دلم میخواد فقط بشینم نگات کنم بی اینکه تکونی بخورم ... همش خدا خدا میکردم خوب بشی.. تا ببینم کی هستی؟ روز اول که اومدم دیدم به هوش اومدی فقط دلم میخواست زانو بزنم و خدا رو شکر کنم .... سرش رو روی شونش تکیه داد و با دستاش خودش رو بغل کرد .. صدای گریه مریم قطع شده بود ... دستش رو گذاشت روی دستای آیدین و کنار ش نشست و بغلش کرد ... .. روزای بعد که اومد هردو بهتر از قبل بودن مخصوصا مریم ،خودش رو تو خونه سرگرم میکرد باید یه تکونی به خودش میداد تا بتونه توی این زندگی جدید کمر راست کنه .... به زودی خبر خوشی هم رسید که امید توی یکی از بیمارستانها  براش کاری جور کرده .. باخودش میگفت خدایا شکرت . ممنون که بازم به فکر منی و هنوز فراموشم نکردی ... روزها میگذشتند از پی هم آیدین ترم اخر  رو داشت به اتمام میرسوند همزمان هم دنبال کارهاش توی بیمارستان بود تا مشغول بشه کمتر همدیگرو میتونستن ببین .. هردو توی یه بیمارستان بودند و تا وقتی پیش میومد یه گوشه ای رو پیدا میکردند و مینشستن به صحبت کردن . هیچوقت از این کار سیر نمیشدن . ....

/ 3 نظر / 8 بازدید
سمین

سلام عزیزم مثل همیشه جالب بود...........میشه زودتروبیشتربنویسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نیلوفر

اومدم وهمه رو خوندم و جالب بود منتظر بقیش مثل همیشه هستم عزیزم

ادینه

عزیزم چیز جالبی بود دمت گرم