روزهای روشن 3

آیدین دستشو گرفت و گفت :نترس دوستم امیده گفتم که میاد بهت سر میزنه، تازه به خودش اومد ... گوشی تو دست اقای دکتر بود و بهش گفت: اروم نفس بکش ... نبضش و فشارش رو گرفت .. تب  سنج رو روی پیشونش گذاشت ...بعد از مدتی همونطور که به صورت بیمارش خیره شده بود . به آیدین گفت .. تنفسش بهتر شده  فشارش هنوز پایینه و تب هم داره .... دختر تو اون وقت روز تو اون کوچه چیکار میکردی قبلش کجا بودی ؟ ... آیدین بهش نهیب زد و گفت : امید و دوباره چشم دوخت بهش ...

 

آیدین:امید عصری یه لیوان اب پرتقال و اب لیمو شیرین بهش دادم ... ولی بالا اورد نمیدونم چرا هر چی فکر کردم چیز خاصی نباید باشه ولی .. اروم گفت : از لیمو شیرین متنفرم ... هردو مرد با تعجب هم رو نگاه کردن و خندیدن ..... خوب چرا نگفتی...وروبه امید کرد و گفت :داشتم نگران میشدم نکنه ...

 

که حرفشو قطع کرد و گفت میتونی از جات پاشی؟

 

کمی سعی و تلاش تا حدی نتیجه داد که تونست توی جاش بشینه .. مردا کنار چراغ نفتی وسط اتاق نشستن و با هم داشتن تبادل اطلاعات میکردن .. شنید که امید اروم ازش پرسید ....

 

ـ: چیزی ازش پرسیدی اسمش و یا محل زندگیش .. وآیدین  اشاره کرد که نه ... امید با   ا خم دوباره گفت : چرا ؟ این 5 روزه اینجاست .. حتما خونوادش دنبالشن ...

 

آیدین اشاره ای کرد و گفت ارومتر و ادامه داد نمیخوام مجبورش کنم احساس کردم نمی خواد خودش حرفی بزنه ترجیح دادم تا زمانی که نخواسته بهش فرصت بدم .. امید با عصبانیت بلند شد و گفت : تو دکتر بشو نیستی ..؟ یه سری وسایل گذاشتم فردا بیا مطب بهت بدم اگر نتونستم بیام خودت مراقب باشی... دارو ووو

 

-:نمیخواد همه چی دارم ...  و از هم دیگه خداحافظی کردن ....امید که رفت دلشورش هم انگار تموم شد .... نگاهی به آیدین کرد وبابت همه چیز معذرت خواهی کرد .. او هم بی هیچ حرفی رفت بیرون و اینبار با یه سرم برگشت ..... بخواب باید یه سرم بزنم بهت ،بدنت ضعیف شده و فشارت پایینه ... دراز کشید و قتی سوزن سرم وارد دستش شد ...  . چشماشو بست ... حس میکرد که آیدین هنوز کنارش نشسته به بهونه تنظیم سرم ..

 

/ 4 نظر / 10 بازدید
باران

زیبا ست .نوسنده اش خودتونید ؟ منتظر ادامه اش هستم

نیلوفر

سلام همه رو خوندم . تند تند بنویس . آخه شانست من یه رمان خون قهاری هستم . قشنگه . ادامه بده

پروانه

افرین پشتکار خوبی پیدا کردی ادامه بده