روزهای روشن7

قسمت هفتم:

 

دیگه حتی نای تکون خوردن نداشت بلندشد و شامپویی زد و اومد بیرون و.. هر چی گشت لباساش نبود و یه دست لباس مردونه اونجا بود یه تیشرت و یه دست لباس ورزشی ابی رنگ براش بزرگ بود اما پوشید ... حوله رو پیچوند دور موهاش ووارد اتاق شد .. آیدین نبود با بیرمقی خودش روانداخت روی تخت ...ولی با صدای در عین برق گرفته ها پاشد ...آیدین بود -: یه دونه سنگک خاش خاشی برا هپلیه تمیز شده .. هردو از این حرف خندیدن .. افیتی گفت و سفره رو پهن کرد ... قبل از اینکه بشینن  خندیدو گفت : ببخشید نمیدونستم سلیقت چیه  وگرنه برات لباس خوب تهیه میکردم البته این بلوز ها هم همش نوئه ها ....ممنون همینم خوبه ... شرمندم کردی  ولی میدونی چیه یه یک متری ازم بزرگتره ... و استیناش رو نشون داد که چند دور بالا زده بود ... خوب بچه چی کار کنم یه کم بزرگ شو من  که نمیتونم کوچیک بشم ... و چایی رو ریخت ...صبحونه با ولع خورده شد ... بعد نشستن و برنامه ریزی کردن .. آیدین یه کشو از کمد رو نشون داد که خالی بود  وگفت: این کشو مال تو .. برای وسایلت، توی اشپزخونه رو، همه جاش رو بهت نشون میدم .... اماده شدن و راه افتادن تو اینه به خودش نگاهی کرد و تعجب کرد ... چقدر بیرنگ و روح بود ... همیشه از اینکه تر و تمیز نباشه گلایه داشت .. ابروهاش در اومده و نا مرتب بود احتیاج به یه دست ماهر داشت ...  تو یه فرصت مناسب که ... آیدین رفت بیرونن رژی رو از توی کیفش د راورد و روی لبای کمرنگش کشید ....آیدین از در وارد شد با یه نایلون پر ،  با خجالت رژ رو توی دستش قایم کرد .. خنده ای کرد وگفت :راحت باش بابا همش یه رژه ... و نایلون رو گرفت طرفش .. اینا رو از لیست خریدت خط بزن درش رو باز کرد داخلش رو دید یه جفت دمپایی زیبا ... یه روسری و یه مسواک و.... خیلی خورده ریز هایی که نیاز داشت ...همه رو گذاشت زمین و روسری رو برداشت .. نمیتونست تشکر نکنه ، رنگ صورتی خوشرنگ چشماشو جذب کرده بود با خنده گفت: تو از کجا میدونستی که من صورتی رو دوست دارم.... سرش رو پایین انداخت و گفت : به چشمای قشنگت همه چیز میاد .. بی اینکه بتونه کاری کنه سریع رفت بیرون .. خندید و گفت زیر لب : پسر تو چقدر خجالتی هستی و از رفتار خودش تعجب کرد .... روسری رو به سرش کرد .. رنگ رژ رو هم کمی ملایمتر کرد تا با رنگ روسری همخونی داشته باشه.... و از در بیرون اومد .. آیدین توی حیاط بود و داشت با نوک کفش برفای روی زمین رو کنار میزد ، سرش رو بلند نکرد  و در باز کرد و اومدن بیرون ... --:خوب کجا بریم از کجا شروع کنیم ..میخواست باهاش راحت باشه میخواست همه چی رو به دست فراموشی بسپره این همونی بود که روزا و شبها دعا میکرد تابیاد و نجاتش بده صدای خودش رو میشنید که کنج زیر زمین تاریک و بزرگ خونه مینشست و میگفت : خدایا خسته شدم یه راه نجات برام بزا ر.. با خجالت گفت :من میرم یه جایی ولی تو مجبوری معطل بشی  یه ساعتی طول میکشه ... کجا میخوای بری مزاحمت نشم ؟-: نه آیدین این چه حرفیه میخوام برم پیش یکی از دوستام و با خجالت و من من بهش فهموند میره پیش  دوستش که ارایشگره .. آیدین خنده ای کرد و به راه افتاد توی راه تو ماشین به صورتش خیره شده بود یهو تصور کرد که نکنه بره وسط ابروشم بچینه ... خندش گرفت ... اروم به مریم گفت : نری اون وسط کمونو بچینی؟ با تعجب نگاش کرد .. منظورش رو نفهمید کمی هم هواسش به خیابون بود که رد نشن ... بی اینکه عکس العملی نشون بده گفت : پیاده میشیم ... آیدین جلوی در ازش خداحافظی کرد وگفت که یه ساعت دیگه میاد دنبالش همینجا .. و وارد ساختمون شد ..درو که زد خود اذر در و باز کرد با تعجب گفت : هی دختر تو کجایی همدیگرو بغل کردن و ابراز احساسات ... لیوان چایی رو گذاشت جلوشو گفت :ا لان میام .. خوشبختانه ارایشگاه خلوت بود به خاطر سرما ... تا اذر نشست چاییش رو خورده بود ... اذر نشست و با عجله همیشگی گفت : تو کجا بود ی میدونی چقدر زنگ زدم خونتون ؟ دستت چی شده زود باش بگو ببینم ؟  .. ماجرا رو تعریف کرد همشو ... و تاکید کرد : اذر ترو خدا فعلا به کسی نگو خسته شدم .. میخوام تنها باشم تو تنها کسی هستی که تونستم بهش اعتماد کنم ... باشه  هنوز گیج و سردر گم بود با سر تاکید کرد که نگران نباش .. حالا زودپاشو کارامو بکن آیدین بیرون منتظرمه .. نگاهی بهش کرد و گفت : مریم اعتماد داری بهش ؟ اره خیلی زیاد نگران نباش ...؟پیشبند رو که بست موچین رو برداشت و گفت وسط ابروتو بردارم یهو انگار یه صدا پیچید تو سرش (( نری وسط کمونو بچینی )) خندش گرفته بود گفت :نه اصلا ....یه ساعت گذشته بود کمی دیر شده بود .. وقتی رفت پایین از اذر خواهش کرد که نیاد ... نمیخواست فعلا از نزدیک با هم اشنا بشن ؟ .. درو که با ز کرد آیدین رو بروش بود و کلافه ...  

/ 2 نظر / 3 بازدید