روزهای روشن10

قسمت دهم:

 

نشست کنار سالن  و اشک ریخت دوساعتی میشد که اون تو بود امید هم نیومده بود اجازه هم نمیدادن بره داخل ...داشت به مرز جنون میرسید که در اتاق باز شد و امید اومد بیرون نشست کنارش و گفت : این چرا اینطوری شده بود تو چرا اینطوری میکنی؟ نگران نباش الان حالش خوبه.. اما اگر کمی دیرتر رسیده بود و چند بار دیگه هم دچار حمله میشد بیشک نمیشد نجاتش داد ...الان بهتره اما هنوز سرحا ل نشده .. حالا بگو چی شده ....

-: نمیدونم یهو اینطور شداولش یه کم بیتابی میکرد بعدش به این رو زافتاد ..

دلش نمیخواست کسی بدونه میخواست این راز برای همیشه پیش خودش باشه باید خیلی چیزا رو در نظر میگرفت .....  از امید خواست که بره و ببینتش .. اونم قبول کرد دستورای لازم رو به پرستارها داد و رفت ...

آیدین کنارش ایستاده بود پای چشماش کبود بود و ماسک اکسیژن به دهنش وصل بود ... کنارش نشست ... از وقتی اون حرفا رو شنیده بود  فرصت نداشت که به گفته هاش فکر کنه ... برای اون شونه های نحیف تحمل این چیزا خیل سخت بود از مرد بودن خودش نفرت پیدا کرده بود چطور یه نفر ....

 تحمل نکرد اشکهاش سرازیر بود از اینکه در مقابل همکاراش کسایی که خیلیاشون اونو میشناختن و باهاش همکلاس بودن گریه کنه خجالتی نداشت . همه با تعجب نگاهش میکردن یکی از پرستارا براش اب اورد ...

بیرون زد احتیاج داشت که نفس بکشه یا باید میموند یا باید میرفت باید تصمیم میگرفت اگر قرار بود که بمونه باید هر چیزی رو به جون میخرید باید تا اونجا که میتونست کمکش میکرد باید با خونوادش کنار میومد .. با خونواده خودش ...  سرش از هزاران سوالی که داشت پر بود از هیاهو، شب نزدیک میشد با وجود سرمای شدید رفت و روی یکی از نیمکتهای حیاط بیمارستان نشست ...

تا زمانی که دیگه هوا داشت روشن میشد پاهاش از سرما منجمد شده بود به خودش که اومد پاشد دست و صورتش رو شست و به سمت مریم رفت تصمیم گرفته بود با همه اوصاف نمیتونست از عشق شو اون چشمای زیبا بگزره ...اگر تنهاش میزاشت چیزی از اون پست کم نداشت ...توی اتاق یه پرستار بود سکوت بیمارستان رو پر کرده بود ... کنارش نشست دستش رو گرفت و بوسید ...

 چشماشو اروم باز کرد از اینکه آیدین کنارش بود حس خوبی داشت  آیدین تو چشماش غرق شده بود اروم در گوشش گفت : خانومی برا م خیلی عزیز .. حتی با همه چیزایی که تعریف کردی یه ذره از حس محبتم کم نمیشه ...دوستت دارم بیشتر از همه اون چیزی که بتونی فکرش رو بکنی اروم پیشونیش رو بوسید و  دوباره گفت : بخواب راحت بخواب میخوام اینبار که چشم باز کردی دنیا برات یه جور دیگه بشه ... من همینجا میمونم ...

/ 8 نظر / 3 بازدید
همه جا همین جاست

[________▓▒▒▓ ______▓▒▓_▓▒▒▓_▓▒▓ _____▓▒░▒▓__▓__▓░▒▓ _____▓▒▒▓_▓▓_▓▓_▓▒░▓ ___▓▒░▒▓_▓░▒▓_▓▓_▓▒▓ ___▓▓___▓▒░▒▓_▓▓_▓▒▒▓ ___▓_▓_▓▒▒▓_▓▒▒▓_▓▒▓ __▓__▓▒▓_▓▓__▓▒▒▓_▓▒▓ _▓▒▓_▓░▒▓__▒▓_▓▒▓_▓▓ ▓▒▒▓_▓▒░░░░▒▓_▓▓_▓▒░▒▓ ▓▒░▒▓_▓▒░░░▒▓_▓_▓▒░░▒▓ ▓▒░▒▓_▓▒░░░░▒▓_▓▒░░▒▓ _▓▒▒▓___▓▒░▒▓_▓▒░░░░▒▓ __▓▓_▓▒▓______▓▒░░░▒▓ _____▓▒░░░░▒▓_▒▓░░▒▓ ____▓▒░░░░░░▒▓█▓▒░▒▓ ____▓▒░░░░░░▒▓█_▓▒▓ _____▓▒▓_▓▒░▒▓█ _________▓▒▒▓_█ __________▓▒▓_█ _______________█ _████_________█ __█████_______█ ___████________█ ____█████______█ _________█______█ _____███_█_█__█ ____█████__█_█ ___██████___█_ ____████____█__ خوشحال میشم به وب منم بیای

سمین

عالی بود، عالی..............

ashena

سلام باتوجه به قلم رسا و ممطالب زیبای وبلاگتاناز شما جهت عضویت در سایت دهکده ما دعوت می شود. منتظرتان هستیم. http://www.dehkade-ma.com