روزهای روشن 9

قسمت نهم: 

 

 صبح زود بلند شد تصمیمی که دیشب گرفته بود براش حکم یه نیروی تازه رو داشت .. برف میومد اما اتاقش گرم بود ... حالا که یه خانوم تو این اتاق زندگی میکرد باید به سر و وضعش سر و سامان میداد ... ... کلی گرد و خاگ گرفته بود خونه ،وسایل مریم رو جابجا کرد .  تا میخواست کاری بکنه میگفت : بزار دستت خوب بشه بعد من دست به سیاه و سفید نیمزنم تو فقط به فکر شکم من باش و غذات رو اماده کن ...کلی خندیدن و کلی شوخی کردن انگار نه انگار که این دختر همونی بود که 5 شبانه روز تو تب  میسوخت و ضجه میزد .. و این مرد همونی بود که تنهاییش رو با هیچ چیزی عوض نمیکرد .... وسط اون شلوغی اتاق مریم رو صداش کرد و گفت بیا بشین . با خنده نشست ... نمیتونست صداقتش رو پنهون کنه عادت داشت که هر چیزی رو رک راست میگفت ... مریم به دهنش چشم دوخته بود که چی میخواد بگه .. اولش گفت : هیچی میخواستم خستگیم در بره پاشو برو ... دوباره گفت نه ... بشین کارت دارم شوخی کردم .....دوباره گفت نه ولش کن  هیچی  پاشو برو غذارو بردار بیا دارم از گشنگی میمیرم ... مریم اصراری نکرد با شناختی که از آیدین پیدا کرده بود اگر صلاح بود میگفت بهش ...غذا رو اورد و تو همون جای شلوغ جایی باز کرد و نشستند به خوردن دست پختش بد نبود ... تا غروب تقریبا کارا تموم شده بود .هردو خسته بودند آیدین یه دوش گرفت و اومد خوابید ...وقتی خوابش برد . مریم نشست کنارش و چشم دوخت بهش . حس ششم قوی ای داشت توی چشمای ایدین چیزی رو میخوند که حالا داشت به سختی توی دل خودش هم به وجود میومد .. یه مرد سخت کوش... شونه ها ی ستبر و دستای بزرگ و گرم کنارش که  وایمیستاد میشد یه پناه براش از هرچی بدی... میتونست بهش تکیه کنه تا دوباره جوونه زندگی توش رشد کنه .. میتونست اعتماد کنه بهش .. همین ادم احساساتی که در عین قیافه خشن  دل مهربونی داشت .. همین که باهاش همفکر بود درکش میکرد خودش دلیل بزرگی بود . اما عشق چیزی نبود که هنوز همین اول راه بهش فکر کنه میخواست خوب بشناستش .. ولی نه، اون نمیتونست باید خیلی زودتر از هر چی بهش همه چی رو میگفت باید میدونست تا همین اول راه خودش رو از دلش میکشید بیرون ولی اونوقت دیگه جایی نداشت که بمونه یا کسی که بهش تکیه کنه .... دوساعتی میشد که نشسته بود،شک و دودلی ازارش میداد ، داشت نگاهش میکرد آیدین تکونی خورد و چشماش رو باز کرد از دیدن مریم که با اون چشمای مات و مبهوت نگاهش میکرد جا خورد قیافش خیس بود از عرق و رنگش پریده بود با هول بلند شد و گفت : مریم اتفاقی افتاده ...سکوت کرد و دوباره با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میومد گفت : آیدین میخوام یه چیزای بهت بگم  میخوام باهات رو راست باشم ... آیدین کنارش نشست و دستش رو گرفت  و گفت : مریم اگر اذیت میشی نمیخواد چیزی بگی ..با فریاد دستش رو کناری زد و گفت : نه تو باید بدونی تو باید همه چی رو بدونی قبل از اینکه بیشتر از این در گیر بشی...24 سالمه اما به اندازه یه ادم 75 ساله حس پیری میکنم ... میدونی چرا ؟ چون یه مردی که نامرد تر از اون پیدا نمیشه تمام زندگیم رو به باد فنا داد کسی که برای یه لحظه خواهش جسمش همه عمرم رو به باد داد ..18سالم بود  روزای خوشی که دیگه هرگز نمیتونم مزشو حس کنم ... یه روز ا زهمین روزا که اومدم خونه دوست بابام هم بود . اومده بود  با بابا کار داشت . هیچ کس خونه نبود و  اون جلوی در ایستاده بود و منتظر بابام، با توجه  به اینکه دوست صمیمیه بابام بود و رفت و امد خونوادگی داشتیم دعوتش کردم تا بیاد تو خونه منتظر بشه اول قبول نمیکرد اما بعد اومد .. رفتم توی اتاقم تا لباسام روعوض کنم که توی اینه دیدمش دیدم که اومد توی اتاقم دیدم که اومد  کنارم و من و بغل کرد ... دیدم که دارم زجر میکشم حس خوبی نداشتم انگار داشتم از بیرون به خودم و زجری که میکشیدم نگاه میکرد اینکه داره شکنجم میکنه اخه این لامصب جای بابام بود ... هر کاری میکردم خودم رو نجات بدم نشد ... نشد ،نتونستم خودم رو ا ز دستش رها کنم و اون بیشرم هم از تنهایی من استفادش رو کرد ... کارش که تموم شد بلند و شد خیلی عادی رفت بیرون .. اما من همون لحظه مردم .. همون لحظه جونم از بدنم جدا شده بود نمیدونستم باید چی کار میکردم .. نمیدونستم باید به کی میگفتم به مادر بی منطقم یا پدر خشنم  اگر میگفتم کی حرف منو باور میکرد .. خودمو میدیدم که غرق در خون بودم .. خدا باید چی کار میکردم ...تمام عضلات گردنش بیرون زده بود .. دستای آیدین رو گرفته بود و مدام هی تکرار میکرد که باید چی کار میکردم ...

-: مریم اروم باش  .. ترو خدا ولش کن نمیخواد بگی ..

-: نه ایدین باید بدونی قبل از اینکه بخوای درگیرم بشی..خواهش میکنم بزار بگم ...بعد که به خودم اومدم و بلند شدم  پدر و مادرم اومده بودند اون کثافت هم نشسته بود و میخندید .. حالم خوب نبود یهو بیهوش شدم .... چند روز ی تو بیمارستان بستری بودم و دکترا میگفتن دچار شو ک شده تو گیرو دار هذیون گفتنام یکی از پرستارا مو ضوع رو فهمیده بود .. به خونوادم گفت . اونا هم باور نمیکردن تا یه دکتر اومد و تایید کرد ... ولی چه جوری باید میگفتم که کار کی بوده مامانم میگفت حتما با کسی دوست بودی .. بابام میگفت این بی ابرو رو نمیخوام دریغ از اینکه این بی ابرویی نتیجه غفلت خودشون بود .. وقتی بهشون گفتم کار کی بود .. یه هفته توی زیرزمین خونه زندانی شدم به خاطر تهمتی که به دوست عزیز بابام زده بودم ...از اونروز دیگه شده بودم یه ادم مرده که به زور میرفت مدرسه که باید همه چی روتو خونه تحمل میکرد حالا شده بودم یه دختر که با ابروی خونوادش بازی کرده و باید هر تهمتی رو تحمل میکردم تا اینکه ... بعد از یه مدت یهو دچار خونریزیهای شدیدی  شدم بیمارستان که رسوندنم دکتر گفت که بچشو سقط کرده این شد دیگه بدتر از هر چی .... سریع اتاق عمل و بعدشم  دوروز طول کشید تا کاملا به هوش بیام .. وای خدا عجب روزای بدی بود ... چه روزای وحشتناکی رو گذروندم ... شده بودم یه بیمار روانی ....  به زور دیپلمم رو گرفتم .... دیگه خونه نشین بودم نه اجازه داشتم بیرون برم نه اصلا حوصلشو داشتم ...دو سه سالی گذشت و اون کثافت هم به بدترین وضع مرد ... اما من چی منکه داشتم زندگیمو میکرد م  من باید از این به بعدش چی کار میکردم .. مگه اون لحظه برای اون چقدر لذت داشت که  عمر منو فنا کرد تو بگو آیدین تو که یه مردی  تو که میتونی بفهمی که من چی میگم من مقصر نبودم ... من که هیچ کاری نکردم ...

دستای آیدین تو دستش بود فشار عصبی از پا داشت درش میاورد آیدین پابه پای اون اشک میریخت اما باید چی میگفت تا اونو اروم میکرد ...بیشتر از روزای قبل دوسش داشت برا ش مهم نبود چه اتفاقی افتاده  مهم این بود که اون الان کنارش بود ... سرش رو گرفت تو سینش بغلش کرد و پابپاش گریه کرد... طوفانی درونش اغاز شده بود که هیچ چیزی یارای ایستادن در مقابلش رو نداشت .... ولی باز  وضع مریم بهم ریخته بودیهو تشنج کرد و بیحال روی زمین افتاد مراقبتهای اولی رو روش انجام داده بود .. سریع با اورژانس تماس گرفت و به امید هم خبر داد .. تو امبولانس دستش رو گرفته بود حمله های سخت تمام عضلات بدنش رو دچار اسپاسم شدید کرده بود عین یه بچه کوچولو جمع شده بود .. نمیشد تکونش داد .. به بیمارستان که رسیدند ... امید اومده بود ناراحت و نگران اونو به بخش مراقبتهای ویژه بردند . با وضعیتی که آیدین داشت و قیافه اشفتش .. امید اجازه ورود رو نداد بهش.....

/ 7 نظر / 11 بازدید
مريم

خشونت يعني چي؟ خشونت يعني پدري كه حاضر نيست حرف دختر نجيب نازنينش رو بشنوه. خشونت يعني مادري كه ... ببخش. پريشان شدم. ولي داستان آشنايي است. داستاني كه زن اين ديار اهورايي هميشه درگيرش بوده و هست...

ناشناس

خیلی جالب وجذابه تندتندبنویس

ناشناس

این داستان واقعیه؟

سمین

مریم خانوم بدبین نباش لطفا.........

سمین

سلام

سمین

ای بابا پس بقیه اش کو؟من هرروز سرمیزنم تابقیه شو بخونم/زودتربنوبس