روزهای روشن 12

 

قسمت دوازدهم:

 

 

 

تا اینکه یه روز پیغام رسید از پدر آیدین که باید زود بیای و میخوام ببینمت ... آیدین رفت  قرار بود خیلی زود برگرده . اما دیر کرد مریم سرگشته و نگران مدام بهونش رو از خودش میگرفت بد خلق بود تنهایی نمیتونست توی اون اتاق دووم بیاره ... وارد خونه شد و نشست یه گوشه اتاق برق روهم حوصله نداشت که روشن کنه مدتها بود که اینطوری شده بود .زیر لب هی زمزمه کرد

 

:آیدین آیدین ... کجا موندی پس چرا یه خبر از خودت بهم نمیدی دارم دیونه میشم ....که صدای زنگ در بلند شد  با صدای زنگ از جاش پرید .. در رو که باز کرد امید بود ... با یه سبد گل .. با تعجب نگاهی کرد و گفت: اتفاقی افتاده ؟

 

-: نه اومدم ببینمتون .. اجازه هست ؟ دعوتش کرد به داخل خونه ...دلش گواهی بد میداد دلشوره نمیزاشت اروم باشه  یهو رو پلهها نشست: ترو خدا اگر چیزی شده بهم بگید من طاقت هر چیزی رو دارم.

 

 کنارش نشست و گفت : هر چیزی ؟

 

-: اره ؟ بگو ترو خدا ؟

 

-: آیدین رو دوست داری ؟

 

ـ: آره

 

 ـ: اگر دوسش داری تنهاش نزار پاشو برو به دیدنش اون الان به تو احتیاج داره .

 

-: چی شده دکتر بگو بهم ...

 

-: پاشو برو خودت میفهمی ؟ باید خیلی چیزا رو ثابت کنی ...بدون اینکه معطل حرفای بعدی بشه پاشد و لباساش رو انداخت تو ساکش نمیدونست چطور اماده بشه ؟ نزدیکای نیمه شب اماده بود ... سریع به فرودگاه رفتند و دکتر براش یه بلیط گرفت سفارشات لازم رو کرد ... باید برای رو برو شدن با هر چیزی اماده بود ...هواپیما که از باند بلند شد انگا ردل مریم هم کنده شده بود ...ادرس رو از دکتر گرفته بود تا اونجا باید کلی با ماشین  هم میرفت . هنوز برف کنار جاده بود و هوا سرد نزدیک بهار بود .. اما هیچ سبزی نبود ....وقتی رسید به دشت بزرگ از ماشین پیاده شد ساکش رو به دستش گرفت و راه افتاد ... هنوز هیچی نمیدونست فکرای جورواجور تو ذهنش بود هزار جور دلهره و نگرانی .. باید میفهمید ... برف شروع به باریدن کرده بود هرچی میرفت جایی رو که راننده ادرس داده بود پیدا نمیکرد ... از دور یه قهوه خونه رو دید ... به سرعت وارد اونجا شد کسی نبود صدایی کرد ... یه بچه اومد بیرون با لهجه غلیظی پرسید کار ی داشتی ادرس رو پرسید .. گفت که پشت همین تپست اما اگر بخواد بره باید خیلی زود حرکت کنه تا برف شدید نشده ... معطل نکرد و راه افتاد هوا اروم اروم تاریک میشد با اینکه ساعت سه بعد از ظهر بود ... تپه رو که بالا رفت تا زانوهاش رسیده بود برف، تا بحال همچین برفی رو ندیده بود از تپه سرازیر شده بود صدای سگها اذیتش میکردو دلهره داشت یواش یواش به یه روستای کوچیک رسید  یه خونه درست تو مرکزش بود . با توجه به تعریفهای آیدین  دنبال همون خونه رفت و در رو به صدا دراورد .. دودی که از دودکش خونه بلند میشد نشون میداد که کسی هست .. اما د ر باز نشد .. با خستگی تمام لب پله ها نشست و سرش رو تو بغل گرفت ...خسته بود پاهاش درد میکرد پالتوش از سنگینی برف خیس شده بود و سنگین ، دستاش دیگه حسی نداشت چشماشو بست و فکر میکرد که الان آیدین کجاست ...که دستی به شونش خورد سر که برگردوند .مردی قوی هیکل رو دید که با لباس محلی پشت سرش ایستاده ...

 

 -: شما کار ی داشتی دخترم ؟

 

 -:با لکنت گفت با آیدین کار دارم......

 ...............

/ 2 نظر / 5 بازدید
بهــــــــــار

زیبا و گیرا مثه همیشه گلم[قلب] عزیزم خواهری منم واسه اولین بار داستانشو وارد وب کرده البته 16 سالشه این داتسانم تو 13 سالگی نوشت گفتم شاید بتونی با نراتت بهش کمک کنی گلم[گل][قلب][گل] http://my-romance.persianblog.ir/

سمین

سلام عزیز خوب بود،ولی خداییش درست نیست انقدر مارو توخماری بزای.......تند تند بنویس