روزهای روشن 13

قسمت سیزدهم: 

 

چهرش تو هم رفت زیر لب به زبون ترکی چیزی گفت و رفت داخل دختری که او ن هم لباس محلی پوشیده بود با خنده بیرون اومد و بغلش کرد و بهش گفت: بیا تو خانوم بیا تو ..

تعجب کرده بود اینا کی بودن ؟ نکنه اشتباهی اومده بود ؟ قدمی عقب گذاشت و گفت :میشه بگین آیدین کجاست ؟

-: آیدین میاد الان دیگه میرسه بیا ..دستش رو گرفت و برد تو لباساش خیس بود یه دست لباس بلند و یه روسری بزرگ اورد و گفت نوئه بپوش تا لباسات خشک بشه ..

اما من خودم لباس دارم...

ـ: میدونم یعنی قابل نمیدونی بپوش دیگه ...به یه اتاق دیگه رفت و لباسها رو پوشید .. از در که اومد بیرون دختر با مادرش ایستاده بود سلام گرمی کرد .. مادر جلو اومد و پیشو نیش رو بوسید .. با هم نگاهش میکردن و به زبون خودشون حرف میزدند.. تنها چیزای که متوجه میشد کلمه (( ماشا الله )) که میفهمید با خجالت سرش رو انداخت پایین دوباره دخترک دستش رو گرفت و نشوند کنار بخاری ... یه اتاق کوچیک بود . سماور یه گوشه ای قل قل میکرد ... روبروش  نشست و با خنده گفت : اسمم  مارال هست . خواهر آیدین .. با شنیدن اسم آیدین برقی تو چشماش نشست و   لبخندی زد لا اقل خیالش راحت بود که آیدین حالش خوبه ...

مادر هم سینی چایی رو گذاشت زمین و با اون لباس پرچینش نشست کنارشو گفت : دخترم منم جیران هستم مادر آیدین .. ماشا الله میگفت قیافش عین  فرشته هاست باورم نمیشد ...خوش اومدی دخترم ... تمام کلماتش ترکی و فارسی قاطی بود و با لهجه زیاد میگفت و نصفه نیمه هم  ترکی ....چایی روکه خورد کمی گرم شده بود. از پنجره مشخص بود که شب شده و تاریک اما چرا آیدین نمی امد ...صدای سم اسبها که اومد هردو هراسان پاشدن .. مریم نمیتونست تکون بخوره میترسید دلهره داشت ... صدای هیاهو زیاد شد .به خودش جرات داد و اروم به سمت پنجره رفت با ترس توی تاریکی حیاط دنبال آیدین میگشت که یهو در باز شد سریع برگشت باورش نمیشد آیدین بود با لباس محلی  .. هنوز پوتینهاش به پاش بود ازدر که وارد شد .. به سمتش دوید توی چشماش خیره شده بود اشک چشماش بند نمیومد ابایی نداشت که کسی برسه و ببیتش .. خم شد و گوشه روسری مریم رو بوسید . مریم خشک شده بود تنها صدای نفسش بود که میشنید .. تکیده شده بود و لاغر ... اما چهرش مردونه تر شده بود .. دلش میخواست بغلش میکرد و های های گریه میکرد ...همونجا نشست ... آیدین هم  با همون سر و لباس یه گوشه نشستو زانوهاش رو بغل کرد ... مارال با خوشحالی وارد شد و با دیدن قیافه های تو هم این دو تا وا رفت و خودش رو به مریم رسوند ... خانوم مریم چی شده .. آیدین اومد دیگه برا ی چی نگرانی ...پشت بندش مادرش وارد شد .. اونم نشست  مابین هردو .. سر مریم رو بغل کرد و ترکی گفت :مادر بمیره شما دو تارو اینطور نبینه ...در همین حین در باز شد و اون مرد قوی هیکل وارد شد ....آیدین و مادرشو مارال از جاشون بلند شدن .. به دنبال اونها هم مریم .. همه سکوت کرده بودن با خشم به همه نگاهی کرد و گفت:آیدین بیا بیرون پسر باهات کار دارم ..

/ 1 نظر / 13 بازدید
سمین

وای...داره جالب میشه...بازم بنویس[زودباش]