یک زن....
قسمت سیزدهم:
چهرش تو هم رفت زیر لب به زبون ترکی چیزی گفت و رفت داخل دختری که او ن هم لباس محلی پوشیده بود با خنده بیرون اومد و بغلش کرد و بهش گفت: بیا تو خانوم بیا تو ..
تعجب کرده بود اینا کی بودن ؟ نکنه اشتباهی اومده بود ؟ قدمی عقب گذاشت و گفت :میشه بگین آیدین کجاست ؟
-: آیدین میاد الان دیگه میرسه بیا ..دستش رو گرفت و برد تو لباساش خیس بود یه دست لباس بلند و یه روسری بزرگ اورد و گفت نوئه بپوش تا لباسات خشک بشه ..
اما من خودم لباس دارم...
ـ: میدونم یعنی قابل نمیدونی بپوش دیگه ...به یه اتاق دیگه رفت و لباسها رو پوشید .. از در که اومد بیرون دختر با مادرش ایستاده بود سلام گرمی کرد .. مادر جلو اومد و پیشو نیش رو بوسید .. با هم نگاهش میکردن و به زبون خودشون حرف میزدند.. تنها چیزای که متوجه میشد کلمه (( ماشا الله )) که میفهمید با خجالت سرش رو انداخت پایین دوباره دخترک دستش رو گرفت و نشوند کنار بخاری ... یه اتاق کوچیک بود . سماور یه گوشه ای قل قل میکرد ... روبروش نشست و با خنده گفت : اسمم مارال هست . خواهر آیدین .. با شنیدن اسم آیدین برقی تو چشماش نشست و لبخندی زد لا اقل خیالش راحت بود که آیدین حالش خوبه ...
مادر هم سینی چایی رو گذاشت زمین و با اون لباس پرچینش نشست کنارشو گفت : دخترم منم جیران هستم مادر آیدین .. ماشا الله میگفت قیافش عین فرشته هاست باورم نمیشد ...خوش اومدی دخترم ... تمام کلماتش ترکی و فارسی قاطی بود و با لهجه زیاد میگفت و نصفه نیمه هم ترکی ....چایی روکه خورد کمی گرم شده بود. از پنجره مشخص بود که شب شده و تاریک اما چرا آیدین نمی امد ...صدای سم اسبها که اومد هردو هراسان پاشدن .. مریم نمیتونست تکون بخوره میترسید دلهره داشت ... صدای هیاهو زیاد شد .به خودش جرات داد و اروم به سمت پنجره رفت با ترس توی تاریکی حیاط دنبال آیدین میگشت که یهو در باز شد سریع برگشت باورش نمیشد آیدین بود با لباس محلی .. هنوز پوتینهاش به پاش بود ازدر که وارد شد .. به سمتش دوید توی چشماش خیره شده بود اشک چشماش بند نمیومد ابایی نداشت که کسی برسه و ببیتش .. خم شد و گوشه روسری مریم رو بوسید . مریم خشک شده بود تنها صدای نفسش بود که میشنید .. تکیده شده بود و لاغر ... اما چهرش مردونه تر شده بود .. دلش میخواست بغلش میکرد و های های گریه میکرد ...همونجا نشست ... آیدین هم با همون سر و لباس یه گوشه نشستو زانوهاش رو بغل کرد ... مارال با خوشحالی وارد شد و با دیدن قیافه های تو هم این دو تا وا رفت و خودش رو به مریم رسوند ... خانوم مریم چی شده .. آیدین اومد دیگه برا ی چی نگرانی ...پشت بندش مادرش وارد شد .. اونم نشست مابین هردو .. سر مریم رو بغل کرد و ترکی گفت :مادر بمیره شما دو تارو اینطور نبینه ...در همین حین در باز شد و اون مرد قوی هیکل وارد شد ....آیدین و مادرشو مارال از جاشون بلند شدن .. به دنبال اونها هم مریم .. همه سکوت کرده بودن با خشم به همه نگاهی کرد و گفت:آیدین بیا بیرون پسر باهات کار دارم ..
قسمت دوازدهم:
تا اینکه یه روز پیغام رسید از پدر آیدین که باید زود بیای و میخوام ببینمت ... آیدین رفت قرار بود خیلی زود برگرده . اما دیر کرد مریم سرگشته و نگران مدام بهونش رو از خودش میگرفت بد خلق بود تنهایی نمیتونست توی اون اتاق دووم بیاره ... وارد خونه شد و نشست یه گوشه اتاق برق روهم حوصله نداشت که روشن کنه مدتها بود که اینطوری شده بود .زیر لب هی زمزمه کرد
:آیدین آیدین ... کجا موندی پس چرا یه خبر از خودت بهم نمیدی دارم دیونه میشم ....که صدای زنگ در بلند شد با صدای زنگ از جاش پرید .. در رو که باز کرد امید بود ... با یه سبد گل .. با تعجب نگاهی کرد و گفت: اتفاقی افتاده ؟
-: نه اومدم ببینمتون .. اجازه هست ؟ دعوتش کرد به داخل خونه ...دلش گواهی بد میداد دلشوره نمیزاشت اروم باشه یهو رو پلهها نشست: ترو خدا اگر چیزی شده بهم بگید من طاقت هر چیزی رو دارم.
کنارش نشست و گفت : هر چیزی ؟
-: اره ؟ بگو ترو خدا ؟
-: آیدین رو دوست داری ؟
ـ: آره
ـ: اگر دوسش داری تنهاش نزار پاشو برو به دیدنش اون الان به تو احتیاج داره .
-: چی شده دکتر بگو بهم ...
-: پاشو برو خودت میفهمی ؟ باید خیلی چیزا رو ثابت کنی ...بدون اینکه معطل حرفای بعدی بشه پاشد و لباساش رو انداخت تو ساکش نمیدونست چطور اماده بشه ؟ نزدیکای نیمه شب اماده بود ... سریع به فرودگاه رفتند و دکتر براش یه بلیط گرفت سفارشات لازم رو کرد ... باید برای رو برو شدن با هر چیزی اماده بود ...هواپیما که از باند بلند شد انگا ردل مریم هم کنده شده بود ...ادرس رو از دکتر گرفته بود تا اونجا باید کلی با ماشین هم میرفت . هنوز برف کنار جاده بود و هوا سرد نزدیک بهار بود .. اما هیچ سبزی نبود ....وقتی رسید به دشت بزرگ از ماشین پیاده شد ساکش رو به دستش گرفت و راه افتاد ... هنوز هیچی نمیدونست فکرای جورواجور تو ذهنش بود هزار جور دلهره و نگرانی .. باید میفهمید ... برف شروع به باریدن کرده بود هرچی میرفت جایی رو که راننده ادرس داده بود پیدا نمیکرد ... از دور یه قهوه خونه رو دید ... به سرعت وارد اونجا شد کسی نبود صدایی کرد ... یه بچه اومد بیرون با لهجه غلیظی پرسید کار ی داشتی ادرس رو پرسید .. گفت که پشت همین تپست اما اگر بخواد بره باید خیلی زود حرکت کنه تا برف شدید نشده ... معطل نکرد و راه افتاد هوا اروم اروم تاریک میشد با اینکه ساعت سه بعد از ظهر بود ... تپه رو که بالا رفت تا زانوهاش رسیده بود برف، تا بحال همچین برفی رو ندیده بود از تپه سرازیر شده بود صدای سگها اذیتش میکردو دلهره داشت یواش یواش به یه روستای کوچیک رسید یه خونه درست تو مرکزش بود . با توجه به تعریفهای آیدین دنبال همون خونه رفت و در رو به صدا دراورد .. دودی که از دودکش خونه بلند میشد نشون میداد که کسی هست .. اما د ر باز نشد .. با خستگی تمام لب پله ها نشست و سرش رو تو بغل گرفت ...خسته بود پاهاش درد میکرد پالتوش از سنگینی برف خیس شده بود و سنگین ، دستاش دیگه حسی نداشت چشماشو بست و فکر میکرد که الان آیدین کجاست ...که دستی به شونش خورد سر که برگردوند .مردی قوی هیکل رو دید که با لباس محلی پشت سرش ایستاده ...
-: شما کار ی داشتی دخترم ؟
-:با لکنت گفت با آیدین کار دارم......
...............
پارسال یه همچین روزی یه همچین ظهری خبر رسید که متن کوچولومون رفته .... رفته به یه جای دور ...... اونا همسایه بالایی ما بودن ... یه پسر خنده روی کوچولو این اتفاق درست 40 روز قبل از تولدش افتاد تولد دوسالگیش....
سخت بود روزهای خیلی سختی بود ...اون بچه 6 ماه عذاب کشید درد کشید...
کسایی که با نی نی سایت اشنا هستند ... حتما شنیدن ماجرای انار رو یه دختر معصوم و کوچولو که با آب جوش سوخت و دیروز از همه دردها راحت شد... امروز به حال مادراشون اشک ریختم به حال روزهایی که روز بودند و از خجالت تاریک نشدن روزهایی که اون بچه ها زجر کشدن و گریه می کردند....
بیایید همگی برای آرامش مادراشون دعا کنیم .....
قسمت یازدهم :
ارامبخشها ساعتها اونو به خواب برده بود و ایدین کنارش نشسته بود نگاهش میکرد اومدن امید رو متوجه نشد دست امید که روی شونش قرار گرفت لبخندی زد و بابت زحمتهایی که کشیده بود تشکر کرد ...
-: چیه مرد دیروز تا بحال همه بخش رو مشغول خودت کردی .. اخرش اسیر شدی ؟خنده ای کرد و چشم دوخت به مریم ...
:باید امروز ببریش سی تی اسکن براش چنتا ازمایش هم نوشتم ....من باید برم امروز خیلی کار دارم تا عصری برمیگردم سفارشها رو کردم .. خودتم مواظبش باش .. تا ببینیم چی میشه ..خداحافظی کرد .. خوشبختانه مشکل جسمی نبود و اون تشنجها بیشتر جنبه رو حی داشت که با توجه به وضعیت مریم طبیعی بود اجازه داشت که بره خونه ... دستش رو گرفت تا از تخت بیاد پایین .. هر دو بهم نگاهی کردن و دوباره سرشون پایین بود ...وارد خونه شدند دوباره خودش رو زیر لحاف پنهون کرد آ یدین کنارش رفت و گفت : ترو خدا دیگه شرو ع نکن ..نمیخوام دوباره حالت بد بشه لحاف رو از روی صورتش کنار کشید .. مریم برگشت و رو به دیوار خوابید . شونهاش میلرزید .. نمیدونست چیکار کنه مستاصل بود چی میتونست بگه تا تسکینش باشه ....
-: پاشو مریمی پاشو دیگه . برای من هیچ فرقی نداره من دوستت دارم ... و لغزید و پایین تخت نشست زانو هاش رو تو دستش گرفت و شروع کرد : شب اولی که اومدی توی این خونه خدا میدونه چه حالی داشتی هر لحظه داد میکشیدی میترسیدی .. کنارت که میومدم خودت رو عین یه بچه مینداختی تو بغلم نازت میکردم ارومت میکردم . اولا تو جهی نداشتم میگفتم یه حس معمولیه که یه دکتر به یه بیمار یا نه یه دوست به یه دوست داره . اما شبای بعد که تکرار شد نگران شدم . نمیدونستم این چیه که باعث میشه همش قیافه تو تو ذهنم باشه . چیه که دلم میخواد فقط بشینم نگات کنم بی اینکه تکونی بخورم ... همش خدا خدا میکردم خوب بشی.. تا ببینم کی هستی؟ روز اول که اومدم دیدم به هوش اومدی فقط دلم میخواست زانو بزنم و خدا رو شکر کنم .... سرش رو روی شونش تکیه داد و با دستاش خودش رو بغل کرد .. صدای گریه مریم قطع شده بود ... دستش رو گذاشت روی دستای آیدین و کنار ش نشست و بغلش کرد ... .. روزای بعد که اومد هردو بهتر از قبل بودن مخصوصا مریم ،خودش رو تو خونه سرگرم میکرد باید یه تکونی به خودش میداد تا بتونه توی این زندگی جدید کمر راست کنه .... به زودی خبر خوشی هم رسید که امید توی یکی از بیمارستانها براش کاری جور کرده .. باخودش میگفت خدایا شکرت . ممنون که بازم به فکر منی و هنوز فراموشم نکردی ... روزها میگذشتند از پی هم آیدین ترم اخر رو داشت به اتمام میرسوند همزمان هم دنبال کارهاش توی بیمارستان بود تا مشغول بشه کمتر همدیگرو میتونستن ببین .. هردو توی یه بیمارستان بودند و تا وقتی پیش میومد یه گوشه ای رو پیدا میکردند و مینشستن به صحبت کردن . هیچوقت از این کار سیر نمیشدن . ....
دل تنگی فقط مال غروب جمعه نیست .....
دل تنگی فقط مال وقتی نیست که نداریش ..... وقتی بیشتر حس میشه که داری و میگی .. کاش نداشتی....
اینروزا دل تنگم دل تنگ خیلی چیزا خیلی کسا ...دل تنگ دوستای قدیمی ... دوستی که وقتی اول هر بیت شعرش رو میزاشتی کنار هم می شد اسم تو ... دوستی که الان سایشم قایم می کنه تا نبینیش...
آدمایی که حتی الانم حضور دارن تو زندگیت اما ....
چرا دوست داریم همش حق رو به خودت بدی ... یه بارم فکر کن فقط حق با من باشه ....
با نذری اسال دستم سوخت دست چپ ندارم الان تعطیله اما من زن روزهای سختم بدون تو هم می تونم یه دستی ظرفهام رو بشورم ...
من یه زنم مرد تر از خیلی ها....
قسمت دهم:
نشست کنار سالن و اشک ریخت دوساعتی میشد که اون تو بود امید هم نیومده بود اجازه هم نمیدادن بره داخل ...داشت به مرز جنون میرسید که در اتاق باز شد و امید اومد بیرون نشست کنارش و گفت : این چرا اینطوری شده بود تو چرا اینطوری میکنی؟ نگران نباش الان حالش خوبه.. اما اگر کمی دیرتر رسیده بود و چند بار دیگه هم دچار حمله میشد بیشک نمیشد نجاتش داد ...الان بهتره اما هنوز سرحا ل نشده .. حالا بگو چی شده ....
-: نمیدونم یهو اینطور شداولش یه کم بیتابی میکرد بعدش به این رو زافتاد ..
دلش نمیخواست کسی بدونه میخواست این راز برای همیشه پیش خودش باشه باید خیلی چیزا رو در نظر میگرفت ..... از امید خواست که بره و ببینتش .. اونم قبول کرد دستورای لازم رو به پرستارها داد و رفت ...
آیدین کنارش ایستاده بود پای چشماش کبود بود و ماسک اکسیژن به دهنش وصل بود ... کنارش نشست ... از وقتی اون حرفا رو شنیده بود فرصت نداشت که به گفته هاش فکر کنه ... برای اون شونه های نحیف تحمل این چیزا خیل سخت بود از مرد بودن خودش نفرت پیدا کرده بود چطور یه نفر ....
تحمل نکرد اشکهاش سرازیر بود از اینکه در مقابل همکاراش کسایی که خیلیاشون اونو میشناختن و باهاش همکلاس بودن گریه کنه خجالتی نداشت . همه با تعجب نگاهش میکردن یکی از پرستارا براش اب اورد ...
بیرون زد احتیاج داشت که نفس بکشه یا باید میموند یا باید میرفت باید تصمیم میگرفت اگر قرار بود که بمونه باید هر چیزی رو به جون میخرید باید تا اونجا که میتونست کمکش میکرد باید با خونوادش کنار میومد .. با خونواده خودش ... سرش از هزاران سوالی که داشت پر بود از هیاهو، شب نزدیک میشد با وجود سرمای شدید رفت و روی یکی از نیمکتهای حیاط بیمارستان نشست ...
تا زمانی که دیگه هوا داشت روشن میشد پاهاش از سرما منجمد شده بود به خودش که اومد پاشد دست و صورتش رو شست و به سمت مریم رفت تصمیم گرفته بود با همه اوصاف نمیتونست از عشق شو اون چشمای زیبا بگزره ...اگر تنهاش میزاشت چیزی از اون پست کم نداشت ...توی اتاق یه پرستار بود سکوت بیمارستان رو پر کرده بود ... کنارش نشست دستش رو گرفت و بوسید ...
چشماشو اروم باز کرد از اینکه آیدین کنارش بود حس خوبی داشت آیدین تو چشماش غرق شده بود اروم در گوشش گفت : خانومی برا م خیلی عزیز .. حتی با همه چیزایی که تعریف کردی یه ذره از حس محبتم کم نمیشه ...دوستت دارم بیشتر از همه اون چیزی که بتونی فکرش رو بکنی اروم پیشونیش رو بوسید و دوباره گفت : بخواب راحت بخواب میخوام اینبار که چشم باز کردی دنیا برات یه جور دیگه بشه ... من همینجا میمونم ...
قسمت نهم:
صبح زود بلند شد تصمیمی که دیشب گرفته بود براش حکم یه نیروی تازه رو داشت .. برف میومد اما اتاقش گرم بود ... حالا که یه خانوم تو این اتاق زندگی میکرد باید به سر و وضعش سر و سامان میداد ... ... کلی گرد و خاگ گرفته بود خونه ،وسایل مریم رو جابجا کرد . تا میخواست کاری بکنه میگفت : بزار دستت خوب بشه بعد من دست به سیاه و سفید نیمزنم تو فقط به فکر شکم من باش و غذات رو اماده کن ...کلی خندیدن و کلی شوخی کردن انگار نه انگار که این دختر همونی بود که 5 شبانه روز تو تب میسوخت و ضجه میزد .. و این مرد همونی بود که تنهاییش رو با هیچ چیزی عوض نمیکرد .... وسط اون شلوغی اتاق مریم رو صداش کرد و گفت بیا بشین . با خنده نشست ... نمیتونست صداقتش رو پنهون کنه عادت داشت که هر چیزی رو رک راست میگفت ... مریم به دهنش چشم دوخته بود که چی میخواد بگه .. اولش گفت : هیچی میخواستم خستگیم در بره پاشو برو ... دوباره گفت نه ... بشین کارت دارم شوخی کردم .....دوباره گفت نه ولش کن هیچی پاشو برو غذارو بردار بیا دارم از گشنگی میمیرم ... مریم اصراری نکرد با شناختی که از آیدین پیدا کرده بود اگر صلاح بود میگفت بهش ...غذا رو اورد و تو همون جای شلوغ جایی باز کرد و نشستند به خوردن دست پختش بد نبود ... تا غروب تقریبا کارا تموم شده بود .هردو خسته بودند آیدین یه دوش گرفت و اومد خوابید ...وقتی خوابش برد . مریم نشست کنارش و چشم دوخت بهش . حس ششم قوی ای داشت توی چشمای ایدین چیزی رو میخوند که حالا داشت به سختی توی دل خودش هم به وجود میومد .. یه مرد سخت کوش... شونه ها ی ستبر و دستای بزرگ و گرم کنارش که وایمیستاد میشد یه پناه براش از هرچی بدی... میتونست بهش تکیه کنه تا دوباره جوونه زندگی توش رشد کنه .. میتونست اعتماد کنه بهش .. همین ادم احساساتی که در عین قیافه خشن دل مهربونی داشت .. همین که باهاش همفکر بود درکش میکرد خودش دلیل بزرگی بود . اما عشق چیزی نبود که هنوز همین اول راه بهش فکر کنه میخواست خوب بشناستش .. ولی نه، اون نمیتونست باید خیلی زودتر از هر چی بهش همه چی رو میگفت باید میدونست تا همین اول راه خودش رو از دلش میکشید بیرون ولی اونوقت دیگه جایی نداشت که بمونه یا کسی که بهش تکیه کنه .... دوساعتی میشد که نشسته بود،شک و دودلی ازارش میداد ، داشت نگاهش میکرد آیدین تکونی خورد و چشماش رو باز کرد از دیدن مریم که با اون چشمای مات و مبهوت نگاهش میکرد جا خورد قیافش خیس بود از عرق و رنگش پریده بود با هول بلند شد و گفت : مریم اتفاقی افتاده ...سکوت کرد و دوباره با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میومد گفت : آیدین میخوام یه چیزای بهت بگم میخوام باهات رو راست باشم ... آیدین کنارش نشست و دستش رو گرفت و گفت : مریم اگر اذیت میشی نمیخواد چیزی بگی ..با فریاد دستش رو کناری زد و گفت : نه تو باید بدونی تو باید همه چی رو بدونی قبل از اینکه بیشتر از این در گیر بشی...24 سالمه اما به اندازه یه ادم 75 ساله حس پیری میکنم ... میدونی چرا ؟ چون یه مردی که نامرد تر از اون پیدا نمیشه تمام زندگیم رو به باد فنا داد کسی که برای یه لحظه خواهش جسمش همه عمرم رو به باد داد ..18سالم بود روزای خوشی که دیگه هرگز نمیتونم مزشو حس کنم ... یه روز ا زهمین روزا که اومدم خونه دوست بابام هم بود . اومده بود با بابا کار داشت . هیچ کس خونه نبود و اون جلوی در ایستاده بود و منتظر بابام، با توجه به اینکه دوست صمیمیه بابام بود و رفت و امد خونوادگی داشتیم دعوتش کردم تا بیاد تو خونه منتظر بشه اول قبول نمیکرد اما بعد اومد .. رفتم توی اتاقم تا لباسام روعوض کنم که توی اینه دیدمش دیدم که اومد توی اتاقم دیدم که اومد کنارم و من و بغل کرد ... دیدم که دارم زجر میکشم حس خوبی نداشتم انگار داشتم از بیرون به خودم و زجری که میکشیدم نگاه میکرد اینکه داره شکنجم میکنه اخه این لامصب جای بابام بود ... هر کاری میکردم خودم رو نجات بدم نشد ... نشد ،نتونستم خودم رو ا ز دستش رها کنم و اون بیشرم هم از تنهایی من استفادش رو کرد ... کارش که تموم شد بلند و شد خیلی عادی رفت بیرون .. اما من همون لحظه مردم .. همون لحظه جونم از بدنم جدا شده بود نمیدونستم باید چی کار میکردم .. نمیدونستم باید به کی میگفتم به مادر بی منطقم یا پدر خشنم اگر میگفتم کی حرف منو باور میکرد .. خودمو میدیدم که غرق در خون بودم .. خدا باید چی کار میکردم ...تمام عضلات گردنش بیرون زده بود .. دستای آیدین رو گرفته بود و مدام هی تکرار میکرد که باید چی کار میکردم ...
-: مریم اروم باش .. ترو خدا ولش کن نمیخواد بگی ..
-: نه ایدین باید بدونی قبل از اینکه بخوای درگیرم بشی..خواهش میکنم بزار بگم ...بعد که به خودم اومدم و بلند شدم پدر و مادرم اومده بودند اون کثافت هم نشسته بود و میخندید .. حالم خوب نبود یهو بیهوش شدم .... چند روز ی تو بیمارستان بستری بودم و دکترا میگفتن دچار شو ک شده تو گیرو دار هذیون گفتنام یکی از پرستارا مو ضوع رو فهمیده بود .. به خونوادم گفت . اونا هم باور نمیکردن تا یه دکتر اومد و تایید کرد ... ولی چه جوری باید میگفتم که کار کی بوده مامانم میگفت حتما با کسی دوست بودی .. بابام میگفت این بی ابرو رو نمیخوام دریغ از اینکه این بی ابرویی نتیجه غفلت خودشون بود .. وقتی بهشون گفتم کار کی بود .. یه هفته توی زیرزمین خونه زندانی شدم به خاطر تهمتی که به دوست عزیز بابام زده بودم ...از اونروز دیگه شده بودم یه ادم مرده که به زور میرفت مدرسه که باید همه چی روتو خونه تحمل میکرد حالا شده بودم یه دختر که با ابروی خونوادش بازی کرده و باید هر تهمتی رو تحمل میکردم تا اینکه ... بعد از یه مدت یهو دچار خونریزیهای شدیدی شدم بیمارستان که رسوندنم دکتر گفت که بچشو سقط کرده این شد دیگه بدتر از هر چی .... سریع اتاق عمل و بعدشم دوروز طول کشید تا کاملا به هوش بیام .. وای خدا عجب روزای بدی بود ... چه روزای وحشتناکی رو گذروندم ... شده بودم یه بیمار روانی .... به زور دیپلمم رو گرفتم .... دیگه خونه نشین بودم نه اجازه داشتم بیرون برم نه اصلا حوصلشو داشتم ...دو سه سالی گذشت و اون کثافت هم به بدترین وضع مرد ... اما من چی منکه داشتم زندگیمو میکرد م من باید از این به بعدش چی کار میکردم .. مگه اون لحظه برای اون چقدر لذت داشت که عمر منو فنا کرد تو بگو آیدین تو که یه مردی تو که میتونی بفهمی که من چی میگم من مقصر نبودم ... من که هیچ کاری نکردم ...
دستای آیدین تو دستش بود فشار عصبی از پا داشت درش میاورد آیدین پابه پای اون اشک میریخت اما باید چی میگفت تا اونو اروم میکرد ...بیشتر از روزای قبل دوسش داشت برا ش مهم نبود چه اتفاقی افتاده مهم این بود که اون الان کنارش بود ... سرش رو گرفت تو سینش بغلش کرد و پابپاش گریه کرد... طوفانی درونش اغاز شده بود که هیچ چیزی یارای ایستادن در مقابلش رو نداشت .... ولی باز وضع مریم بهم ریخته بودیهو تشنج کرد و بیحال روی زمین افتاد مراقبتهای اولی رو روش انجام داده بود .. سریع با اورژانس تماس گرفت و به امید هم خبر داد .. تو امبولانس دستش رو گرفته بود حمله های سخت تمام عضلات بدنش رو دچار اسپاسم شدید کرده بود عین یه بچه کوچولو جمع شده بود .. نمیشد تکونش داد .. به بیمارستان که رسیدند ... امید اومده بود ناراحت و نگران اونو به بخش مراقبتهای ویژه بردند . با وضعیتی که آیدین داشت و قیافه اشفتش .. امید اجازه ورود رو نداد بهش.....
| Design By : Pichak |
